
رهی معیری
شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع)
غزلها - جلد اول
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
غزلها - جلد دوم
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
غزلها - جلد سوم
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
غزلها - جلد چهارم
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
چند تغزل
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
چند قطعه
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
رباعیها
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
منظومهها
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
ابیات پراکنده
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
ترانهها و نغمهها
مشاهده آثار و زیرمجموعههای این بخش، بدون خروج از صفحه شاعر.
غزلها - جلد چهارم
غزلها - جلد چهارم
برق نگاه
به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش / به دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش
خشکسال ادب
دگر ز جان من ای سیمبر چه میخواهی؟ / ربودهای دل زارم، دگر چه میخواهی؟
حاصل عمر
بس که جفا ز خار و گل دید دلِ رمیدهام / همچو نسیم از این چمن پایْ برون کشیدهام
جلوه نخستین
رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است / نشان قافلهسالار عاشقان این است
بوسه جام
تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی؟ / ندیدهای شب من تاب و تب چه میدانی؟
ناله جویبار
گرچه روزی تیرهتر از شام غم باشد مرا / در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا
کیان اندوه
نی افسردهای هنگام گل روید ز خاک من / که برخیزد از آن نی نالههای دردناک من
سرگشته
بیروی تو راحت ز دل زار گریزد / چون خواب که از دیده بیمار گریزد
یار دیرین
به سوی ما گذار مردم دنیا نمیافتد / کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمیافتد
حصار عافیت
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟ / بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
ساغر خورشید
زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند / رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند
آیینهٔ روشن
ز کینه دور بود سینهای که من دارم / غبار نیست بر آیینهای که من دارم
دریادل
دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم / تا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بیحاصلم؟
سیه مست
وای از این افسردگان فریاد اهل درد کو؟ / ناله مستانه دلهای غمپرورد کو؟
پشیمانی
دل زودباورم را به کرشمهای ربودی / چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی
آزاده
بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست / سرو چمنم شکوهای از خار و خسم نیست
مکتب عشق
هرشب فزاید تاب و تب من / وای از شب من وای از شب من
در سایه سرو
حال تو روشن است دلا از ملال تو / فریاد از دلی که نسوزد به حال تو
حلقهٔ موج
گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم / من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم
محنتسرای خاک
من کیستم ز مردم دنیا رمیدهای / چون کوهسار پای به دامن کشیدهای
پیر هرات
بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند / یار عاشقسوز ما ترک دلآزاری کند
آتش جاوید
ستاره شعلهای از جان دردمند من است / سپهر آیتی از همت بلند من است
زبان اشک
چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک / روشنتر از ستاره روشنگر است اشک
گلبانگ رود
نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشب / بیا ساقی که رفت از دل غم بود و نبود امشب
شکوه ناتمام
نسیم عشق ز کوی هوس نمیآید / چرا که بوی گل از خار و خس نمیآید