
سام میرزا صفوی
ابوالنصر سام میرزا صفوی (تولد ۹۲۳ قمری در مراغه، وفات ۹۷۵ قمری در قلعهٔ قهقهه در نزدیکی مشگینشهر) از فرزندان شاه اسماعیل یکم صفوی است که اهل هنر بوده و کتاب تذکرهٔ سامی یا تحفهٔ سامی را به سال ۹۵۷ قمری نوشته است. در زمینهٔ خوشنویسی هم از او آثار قابل توجهی باقی است. سام میرزا به تحریک اطرافیانش یک بار به سرپیچی از بر
صحیفهٔ چهارم در ذکر حضرات واجب التعظیم
صحیفهٔ چهارم در ذکر حضرات واجب التعظیم
۱۹۶- منبع فضایل نفسانی، خواجه شهاب الدین عبدالله بیانی مشهور به مروارید
در صدف و ولد خلف خواجه محمد کرمانی است و او را یکی از سلاطین تیموری بضبط یا رسالت قطیف و بحرین فرستاده بود بعد از معاودت دری چند شاهوار و مرواریدی چند آبدار برسم تحفه آن شهریار آورده بود بدان جهت مسمی بآن لقب گردید اما وی از روی خلقت و استعداد و علو فطرات و ارشاد گوهریست که غواص روزگار همچو وی کم دری بروی کار آورده، لجه کمالاتش مملو از درر غرر فواید و بحر اندیشه استقامت پیشه اش مشحون بزواهر جواهر، نکات و فواید انایمش رقم نسخ بر رقاع و توقیعات استادان زرین قلم کشیده . مصرع : به ثلث او ننویسد کسی مگر یاقوت . مضراب مسرت آثارش قوت بخش روح و روان و حرکات دست رطوبت افزایش در خواص زیاده از آب حیوان، در عنفوان جوانی ملازمت سلطان حسین میرزا نموده صدرصد ارتش بفر وجود آن سرخیل ارباب فضل زیب و زینت گرفت و روز بروز رشد او در تزاید بود تا بمرتبه امارت رسید و در جرگه امرای عظام درآمد بجای امیر علیشیر مهر زد و تا آخر سلطنت آن پادشاه قیام و اقدام می نمود و بعد از آن کنج انزوا اختیار کرد و بکتابت مصحف مجید موفق گردید تا آنکه حضرت صاحبقران مغفور ملک خراسان بعز حضور مشرف گردانید و او را از زوایای خمول بیرون آورده رقم قبول بر ناصیه احوالش کشیدند و او بواسطه غلبه مرض آبله فرنگ آهنگ گوشه گیری کرده از شرف ملازمت استعفا نموده و در آن اوان وقایع سلطنت آن حضرت را بنظم و نثر در آورده و در سلک تحریر کشید . / فی الواقع بسیار خوب گفته است :
۱۹۷- خواجه محمد مؤمن
پسر خواجه عبدالله مروارید است و ذهن لطیفش غواص درر معانی و طبع مستقیمش صیرفی نقود سخندانی فقرات فصاحت آیاتش که از قلم خجسته رقم ناشی شده سرخط فضلای بلاغت آئین در اکثر خطوط به تخصیص ثلث و نسخ ثانی یاقوت و صیر فی و ناسخ استادان متقدمین و متأخرین.
۱۹۸- خواند امیر مورخ
از جمله مردم متعین از جانب مادر نبیره ی امیر خواند مورخ است و او هم در آن علم شریف ماهر بود چنانکه دو کتاب در آن باب نوشت یکی خلاصه الاخبار و دیگری حبیب السیر، در معما طبعش به انگیز بود این معما باسم تقی از اوست : / دیوانه صفت بسته زنجیر بلا شد
۱۹۹- شیخ زادهٔ لاهیجی
ولد صدق شیخ محمد لاهیجی است و او از جمله خلفای نامی نور بخشیه است و در جوانی از آنجا بیرون آمده و در شیراز رحل اقامت انداخته است و شیخ زاده در آنجا متولد گردیده اند، بسیار بزرگ منش و خموش طبع بوده و چون در مشرب عالی افتاده اکثر اوقات با ارکان دولت حضرت صاحبقران مغفور به تخصیص با شیخ نجم زرگر مصاحب شده از غایت شرب مدام فرق میانه صبح و شام نمیکرد چنانکه از این دو بیت امیدی که در مدح شیخ نجم مذکور گفته معلوم میشود / فتنه با خالهاش گشت ای دل
۲۰۰- قاضی عبدالله یقینی
داماد شیخ زاده ی مذکور است و از اقربای اقرب او . سلیقه اش در شعر و انشاء عدیم المثال بود همواره اوقات خود را به نیل امانی و آمال صرف مینمود این مطلع از او ثبت افتاد: / چه سود از حرف رندی مشرب رندانه می باید
۲۰۱- ملک قاسم نقاش شیرازی
میگفت از اولاد شاه شجاع کرمانی ام و بغیر از این عیبی نداشت، مصور خوب بود و بهمه قلم خط را خوب مینوشت و در انشاء ید طولی داشت و در معما و عروض مهارتی بی انتهی، قوت حافظه او بمرتبه ای بود که بیک بار خواندن سی بیت یاد میگرفت اما بسیار بی طالع واقع شده بود و از این دولت حظی نیافت در جوانی در شهور سنه سبع و اربعین و تسعمایه از عالم رفت این رباعی در شکایت روزگار از اوست :
۲۰۲- خراسان خان
از اعیان شهر لار است و اکثر علوم را ورزیده و از جمله شاگردان مولانا جلال الدین محمد دوانی است، مدتی مدید در هند و بعضی بلاد سفر کرده با مردم نیک صحبت داشته و در شعر به تخصیص در نعت و منقبت قصاید دارد اما شعر او خالی از نمکی نیست این مطلع از اوست : / چون شیشه ساعت نتوان یافت دو دل
۲۰۳- مولانا فخر الدین علی
پسر مولانا حسین واعظ است و او نیز همچون پدر بوعظ مردم می پرداخت روزی در اثنای وعظ گفت اگر از جانب شیعیان سخن میگویم سنیان را بد میآید و اگر از جانب اهل سنت حرف میگویم امامیه را خاطر می رنجد حال آنکه من نه سنی ام و نه شیعه
۲۰۴- مولانا فقیه
مردی فاضل خوش طبع و درویش مشرب بوده ارادت بیش از بیش به جامی داشته اکثر تصانیف او بخط مولانای مذکور است مولانا عصام الدین ابراهیم دانشمند مشهور شرحی برکافیه نوشته در دیباچه این عبارت درج کرده است که « اوردت فیه بعض مهملاته! » یعنی در بعضی محل ها که جامی در آنجا اهمال نموده است من اینجا بتلافی آن اقدام نموده ام اگر چه لفظ مهمل متحمل معنی دیگر است . او را دولت خواجه نام نهاده بودند باعتبار آنکه جهت دولت خواجه نظام الملک فاتحه میخوانده، مولانا مومی الیه جهت او این رباعی تعرض آمیز گفته :
۲۰۵- مولانا سلطانعلی مشهدی
مولانای مذکور در خط نستعلیق مشهورتر از آنست که او را احتیاج بنوشتن تعریف باشد این مطلع از اوست :
۲۰۶- حافظ علی
اصلش از غوریان هراتست و او بحدت ذهن وجودت طبع موصوف بود و اکثر خطوط را نیک مینوشت در علم عروض و صنایع شعر بسی ماهر است، چنانکه قصیده ی مصنوع خواجه سلمان ساوجی را مکرر تتبع کرده این مطلع یکی از آنهاست : / نوشتن که العبد سلطانعلی
۲۰۷- مولانا حسین علی فراش
از هراتست در سلک فضلای فصیح زبان و بلغای ملیح بیان انتظام دارد از جمله شاعران آنجاست و این رباعی را که جهت آتش برکدان گفته نوشته شد :
۲۰۸- قاضی میرک خالدی
از اکابر قضات قزوین است و بسیار فاضل و خوش طبع و شیرین صحبت، گاهی بشعر مشغولی میکند . این مطلع مشهور از اوست :
۲۰۹- قاضی لاغر سیستانی
قاضی احمد نام دارد در سیستان بامر قضا اشتغال دارد و خالی از مولویتی نیست و بسیار خوش صحبت و شیرین کلامست و بواسطه آنکه در سیستان قاضی دیگر بود که فربه بود آن را قاضی فربه و این را قاضی لاغر میگفتند این رباعی و مطلع از اوست :
۲۱۰- میرزا کافی
از جمله بزرگ زادگان اردوباد آذربایجان است، منصبش منشی حضرت صاحبقرانی در پاکیزه گی انشاء و سنجیدگی املاء و وفور اخلاق و فرط فضایل از نادران زمان، توقیع افضالش بطغرای غرای سعادتمندی موقع، و پروانه آمالش برقم خردمندی موشح است .
۲۱۱- میرک کور « میرزا قاسم »
در خوشنویسی مسلم روزگار و در انشاء سرآمد فضلای بلاغت شعار بود. پدرش بوزارت شاهزاده بدیع الزمان میرزا اشتغال داشت خود بطالب علمی و کسب کمال مساعی جمیله بظهور میآورد و بعد از آن بسپاهیگری مشغول شده در خدمت درمش خان که لله من بود بسر می برد و خان مذکور با او ظرافت ها میکرد و او از این معنی بسیار آزرده خاطر می بود در آن ولا این دو بیت بطرز بوستان حسب حال خود گفته : / گشت بی صبری من موجب رسوایی من
۲۱۲- قاضی عیسی
اگر چه در اصل از ساوه است اما در قزوین کسب کمال کرده بنابرآنکه پدرش خواجه شکرالله، مستوفی حسین بیک بود او را معلم سلطان یعقوب گردانیدند، چون یعقوب بیک بر وجهی که سمت تحریر پذیرفت صاحب تخت و سریر گشت قاضی مذکور مقلد امر صدارت شده اوامر و نواهیش مطاع پادشاه و سپاه گردید بعد از فوت سلطان یعقوب، سلطان صوفی خلیل بنابر سوء مزاجی که نسبت باو داشت و نا معقولی بدو کرده همت بر استیصالش گماشت و کان ذالک فی شهور سنه ست و اربعین و ثمانمایه، صاحب مجالس النفایس آورده که هیچ پادشاهی اهل علاقه را آنقدر تعظیم که آن پادشاه او را کرده نکرده، در واقع که چنین است الحق که بی جایگاه نیز نبوده چرا که بانواع فضایل و آداب و خوب طبعی آراسته بود و مردم اهل فضل و کمال در زمانش مرفه الحال و فارغ البال بوده اند، این ابیات از نتایج طبع آن سعادتمند است :
۲۱۳- شیخ نجم یعقوبی
پسر عم قاضی مذکور است و در خوش طبعی و ندیمی و مقبولی از جمیع ندما و مخصوصان پادشاه در پیش، و در قبول عامه از همگنان بیش، میانه او و میر علیشیر غایبانه محبت و مراسلات بوده چنانکه در مجالس النفائس ایمایی بدین معنی شده. مشهور است که در محلی که او بیمار شده بود پادشاه بجهت رعایت خاطر او در صبحی که از جام مدام صبوحی کرده بود بعیادت او آمده و زودتر برخاسته شیخ مذکور غزلی که این چند بیت از آنست در بدیهه گفته از عقب پادشاه فرستاده : / ستاره وار بسی دیده در کمین من است
۲۱۴- قاضی صفی الدین عیسی ثانی
از جانب مادر، دختر زاده ی آن قاضی عیسی است و از جانب پدر، پدرش برادر زاده ی او . مدتها قضای معسکر ظفر اثر متعلق بدو بود، اکنون از آن امر خطیر استعفا نموده بحال خود است . الحق جوانی است بجامعیت کمالات و سلامت محاورات و ملایمت طبع مثل اوی در ممالک محروسه کم، کلامش مختصری است نافع و تحریرش در باب ارباب مختلف احتجاجیست قاطع، فکرش بکری است که در بستان شرایع پرورش یافته و عقل عقیله امورش، مصباح المجتهدیست که انوار غیبی بر او تافته این مطلع از اوست : / از خاک برگرفته ی باد صبا منم
۲۱۵- قاضی نور الله
او نیز عم قاضی مذکور است و از جمله اعیان و قضات مشهور، صاحبقران مغفور، او را برسم رسالت نزد شیبک خان ازبک بخراسان فرستاده بود او در اثنای راه این رباعی هزل آمیز انشاد کرده بخدمت ایشان فرستاد :
۲۱۶- قاضی محمد غفاری
پسر عم قاضی عیسی ماضی است، در خوش صحبتی و حرافی و جذب خاطر یگانه و در نظم و نثر و هزلیات بی بدل زمانه وی مدتی قاضی ری بود و تخلص وصالی میکرد و با تمامی ارکان دولت مصاحب و از شدت قرب مشرب با ایشان در غایت حصول مقاصد و مآرب، چنانکه از این چند بیت که میرزا شاه حسین در جواب پنج فصل او گفته مستفاد میشود :
۲۱۷- قاضی احمد
ولد رشید قاضی مذکور است و در حدت ذهن و سلیقه و انشاء بین الأقران مشهور، چندگاه است که با من میباشد این بیت از اوست :
۲۱۸- مولانا محمد شرفی
از ارقاب مولانا شرف الدین علی یزدی است صاحب ظفرنامه تیموری است بوفور فضایل و کمالات صوری و معنوی در نظم و نثر فرید، و در رقت معانی و سلاست الفاظ وحید، ابکار افکارش بلباس معنی های رنگین آراسته و عروس حجله خیالش بزر و زیور قبول پیراسته در یزد جمله الملک شاه نورالدین نعمت الله است و راتق و فاتق مهمات آن حقایق پناه، این اشعار زاده ی طبع فکر بکر آن افادت شعار است :
۲۱۹- خواجه قطب الدین خورشاه
از آدمی زاده های یزد است وجوانی پاکیزه رای و متقی، با وجود آنک علم حساب را نیکو میداند از غایت سلامت نفس اصلا در مهمات دیوانی دخل نکرده و باندک زراعتی که دارد اوقات میگذراند و گاهی بشعر مشغولی مینماید بیانی تخلص میکند این رباعی از اوست:
۲۲۰- ملک ابو اسحاق
از بزرگ زاده های شهر کرمانست و بوفور هنر و اصل و گهر مقبول اهل زمانست، این شعر از اوست :
۲۲۱- میر محمود گیلانی
از جمله امرای خان احمد والی لاهیجان است این رباعی از اوست :
۲۲۲- ایوب ابوالبرکه
که به پدر منسوب است سرور چپانیان و سر خیل بی حیایان و بی باکان بود و بی حیایی او زیاده از آنست که تعریف توان کرد اما کلامش بغایت مقبول و شیرین و سخنان لطایف آمیزش بسی مضحک و رنگین است، در هرات کسب کمال کرده بود و بطریق سیاحت از آنجا بعراق و از عراق به شروان افتاده ندیم مجلس شیخ شاه . پادشاه آنجا شده بود گویند در آن ولا این فقرات را به شیخ شاه عرضه داشت « به تربیت کرده حضرت شاه در کله وجود واقفند نه ایشانرا ایغیری بکمال و نه قسراغی که کسی از آن محظوظ تو اند شد » کذا (!) بهر حال این دو مطلع از اوست :
۲۲۳- ابوالبرکه پدر
پدر ایوب ابوالبرکه . از اعیان شهر کش ماوراءالنهرست و در اطراف و اکناف به فضیلت مشهور و در هنر نادره ی دهور، گویند چون این بیتش بنظر امیر علیشیر رسید که : / خشک شد کشت امید ما و شد قحط وفا
۲۲۴- خواجه تاج الدین مختص
جوانی است بانواع هنر آراسته در خطوط و علم قافیه و عروض و معما صاحب وقوف و تخلصش نوایی است در محلی که متوجه هند بود این قطعه را در سلک نظم کشیده : / سوی هندوستان روم کآنجا
۲۲۵- مولانا شمس الدین محمد کاشی
از جمله مدرسین کاشان است و در ماده عاشقی زن کرمانی و شرب مدام شهره ی زمان این مطلع در جواب امیر شیخم سهیلی از اوست : / نیاساید دمی از گریه چشم اشکبار من