۰
تو را عشقِ همچون خودی ز آب و گل
رباید همی صبر و آرام دل
۱
به بیداریش فتنه بر خَد و خال
به خواب اندرش پای بند خیال
۲
به صدقش چنان سر نهی در قدم
که بینی جهان با وجودش عدم
۳
چو در چشم شاهد نیاید زرت
زر و خاک یکسان نماید برت
۴
دگر با کست بر نیاید نفس
که با او نماند دگر، جایِ کس
۵
تو گویی به چشم اندرش منزل است
وگر دیده بر هم نهی، در دل است
۶
نه اندیشه از کس که رسوا شوی
نه قوت که یک دم شکیبا شوی
۷
گرت جان بخواهد، به لب بر نهی
ورت تیغ بر سر نهد، سر نهی
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.