۰
طبیبی پریچهره در مرو بود
که در باغ دل قامتش سرو بود
۱
نه از درد دلهای ریشش خبر
نه از چشم بیمار خویشش خبر
۲
حکایت کند دردمندی غریب
که خوش بود چندی سرم با طبیب
۳
نمیخواستم تندرستی خویش
که دیگر نیاید طبیبم به پیش
۴
بسا عقل زورآور چیردست
که سودای عشقش کند زیردست
۵
چو سودا خرد را بمالید گوش
نیارد دگر سر برآورد هوش
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.