۰
یکی پنجهٔ آهنین راست کرد
که با شیر زورآوری خواست کرد
۱
چو شیرش به سرپنجه در خود کشید
دگر زور در پنجه خود ندید
۲
یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟
به سرپنجه آهنینش بزن
۳
شنیدم که مسکین در آن زیر گفت
نشاید بدین پنجه با شیر گفت
۴
چو بر عقل دانا شود عشق چیر
همان پنجه آهنین است و شیر
۵
تو در پنجه شیر مرد اوژنی
چه سودت کند پنجهٔ آهنی؟
۶
چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی
که در دست چوگان اسیر است گوی
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.