۰
یکی بربطی در بغل داشت مست
به شب در سَرِ پارسایی شکست
۱
چو روز آمد آن نیکمردِ سلیم
برِ سنگدل برد یک مشت سیم
۲
که دوشینه معذور بودی و مست
تو را و مرا بربط و سر شکست
۳
مرا به شد آن زخم و برخاست بیم
تو را به نخواهد شد الّا به سیم
۴
از این دوستانِ خدا بر سرند
که از خلق بسیار بر سر خورند
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.