۰
فقیهی بر افتاده مستی گذشت
به مستوری خویش مغرور گشت
۱
ز نخوت بر او التفاتی نکرد
جوان سر برآورد کای پیرمرد
۲
برو شکر کن چون به نعمت دری
که محرومی آید ز مستکبری
۳
یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند
۴
نه آخر در امکان تقدیر هست
که فردا چو من باشی افتاده مست؟
۵
تو را آسمان خط به مسجد نوشت
مزن طعنه بر دیگری در کنشت
۶
ببند ای مسلمان به شکرانه دست
که زنار مغ بر میانت نبست
۷
نه خود میرود هر که جویان اوست
به عنفش کشان میبرد لطف دوست
۸
نگر تا قضا از کجا سیر کرد
که کوری بود تکیه بر غیر کرد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.