اثر ادبی

بخش ۴ - تابلوی سوم: سرگذشت پدر مریم و ایدآل او

میرزاده عشقی•نمایشنامهٔ ایدآل پیرمرد دهگانی یا سه تابلوی مریم•وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
♡
۰

ز مرگ مریم، اینک سه روز بگذشته

سر مزار وی، آن پیرمرد سرگشته:

۱

نشسته رخ به سر زانوان خود هشته

من از سیاحت بالای کوه برگشته

۲

بر آن شدم که من آن پیر را دهم تسکین

۳

(من): خدات صبر دهد زین مصیبت عظمی:

حقیقتا که دلم سوخت، از برای شما

۴

(پیرمرد): مگر به گوش شما هم رسیده قصهٔ ما!

(من): شنیده‌ام گل عمر تو چیده‌اند، خدا:

۵

به خاک تیره سپارد جوانی گلچین!

۶

(پیرمرد):درون خاک، مرا دختری جوان افتاد

برای آنکه جوانی شود دو روزی شاد!

۷

(من): بر آن جوانکِ ناپاک‌روح لعنت باد،

خدای داند هرگه از او نمایم یاد:

۸

هزارگونه به نوع بشر کنم نفرین!

۹

بشر مگوی، بر این نسل فاسد میمون

بشر نه! افعی بادست و پاست این دد دون!

۱۰

هزار مرتبه گفتم که تف بر این گردون

ببین به شکل بنی آدم آمدست برون!

۱۱

چقدر آلت قتاله زین کهن ماشین؟

۱۲

(پیرمرد): تو ز آن جوان شده‌ای دشمن بشر، او کیست؟

بشر هزار برابر بتر بُوَد او چیست؟

۱۳

از او بترها دیدم من، اینکه چیزی نیست!

برای ذم بشر: سرگذشت من کافی‌ست!

۱۴

اگر بخواهی، آگه شوی بیا بنشین

۱۵

نشستم و بنمود، او شروع بر اظهار:

(پیرمرد): من اهل کرمان بودم در آن خجسته دیار

۱۶

قرین عزت بودم، نه همچو اکنون خوار

که شغل دولتی‌ام بود و دولتِ بسیار

۱۷

به هر وظیفه که بودم بُدَم درست و امین

۱۸

هزار و سیصد و هجده ز جانب تهران

بشد جوانک جلفی، حکومت کرمان

۱۹

مرا که سابقه‌ها بُد به خدمتِ دیوان

معاونت بسپرد او به موجب فرمان

۲۰

ز فرط لطف مرا کرده بُد، به خویش رهین

۲۱

پس از دو ماهی، روزی به شوخی و خنده

بگفت: خانمکی خواهم از تو زیبنده!

۲۲

برو بجوی که جوینده است یابنده

بگفتمش که خود این کار، ناید از بنده!

۲۳

برای من بود، این امر حکمران توهین!

۲۴

قسم به مردی من مردم و نه نامردم

به آبروی در این شهر زندگی کردم

۲۵

جواب داد که قربان مردمی گردم

من این سخن پی شوخی به پیش آوردم

۲۶

مرنج از من از این شوخی و مباش غمین!

۲۷

چو دید آب ز من، گرم می‌نشاید کرد

میانه‌اش پس از آن روز، گشت با من سرد

۲۸

پس از دو روزی، روزی بهانه‌ای آورد

مرا بداد فکندند سخت و تا می‌خورد

۲۹

زدند بر بدن من، چماق‌های وزین!

۳۰

نمود مُنفَصِلَم از مشاغلِ دیوان

برای من نه دگر، رتبه ماند و نی عنوان

۳۱

ببین شرافت و مردانگی، در این دوران

گذشته زآن که ندارد ثمر، دهد خُسران!

۳۲

به سان صحبت نادان و جامهٔ چرمین

۳۳

به شهر کرمان، بدنام مرده‌شویی بود

که بین مرده‌شوان شسته آبرویی بود

۳۴

کریه‌منظر و رسوا و زشت‌خویی بود

خلاصه آدم بی‌شرم و چشم و رویی بود

۳۵

شبی به نزد حکومت برفت آن بی‌دین

۳۶

حکومت آنچه به من گفت، گفتمش بی‌جاست

که این عمل نه سزاوار مردمان خداست

۳۷

به او چو گفت: تو گویی که از خدا می‌خواست

جواب داد که البتّه این وظیفهٔ ماست!

۳۸

من آن کسم که بگویم بر این دعا آمین

۳۹

برفت زود، در آغاز دخترش را برد

چو سرد گشت از او، رفت خواهرش را برد

۴۰

برای آخر سر نیز همسرش را برد

چو خسته گشت ز زن‌ها، برادرش را برد!

۴۱

نثار کرد بر او هر چه داشت در خورجین!

۴۲

بدین وسیله بر حکمران مُقَرَّب شد

رفیق و روز و هم‌آهنگ خلوت شب شد

۴۳

به شغل دولتی آن مرده‌شو، مُجَرَّب شد

خلاصه صاحب عنوان و شغل و منصب شد

۴۴

به بخت نیک، ز نیروی ننگ گشت قرین!

۴۵

به آن سیاه‌دل، از بس که خلق رو دادند

پس از دو ماه، مقام مرا بدو دادند

۴۶

زمام مردم کرمان، به مرده‌شو دادند

تعارفات بر او از هزار سو دادند

۴۷

قباله‌هایی از املاک و اسب‌ها با زین

۴۸

ز من شنو که چه سان سخت شد به من دنیا

زنم ز گُرسَنِگی داد عمرِ خود به شما

۴۹

نبود هیچ به جز خاک، فرشِ خانهٔ ما

به جز گرسنگی و حسرت و غم و سرما

۵۰

نماند خوردنی‌‌ای خانهٔ منِ مسکین

۵۱

پس از سه سال که بودم به سختی و ذلت

شنیده شد که به تهران گروهی از ملت

۵۲

بخواستند عدالت‌سرایی از دولت

چو در مذلت من، ظلم گشته بد علت

۵۳

بدم نیامد ازین نغمهٔ عدالت‌گین

۵۴

فتادم از پی غوغا و انجمن‌سازی

به شب کمیته و هر روز پارتی‌بازی

۵۵

همیشه نامهٔ شب؛ بهر حاکم‌اندازی

در این طریق نمودم ز بس که جانبازی

۵۶

شدند دور و برم جمع، جمله معتقدین

۵۷

مرا بخواست پس، آن مرده‌شوی بی‌سر و پا

به من بگفت که مشروطه کی شود اجرا؟

۵۸

چه حکم شاه در ایران‌زمین چه حکم خدا

مده تو گوش بر این حرف‌های پا به هوا!

۵۹

بگفتمش که لَکُم دینکُم ولی دین

۶۰

عوض نکردم، آیین خویشتن باری

ز بس نمودم، در عزم خویش پاداری

۶۱

شبانه عاقبت آن مرده‌شوی ادباری

برون نمود ز کرمان مرا به صد خواری

۶۲

به جرم اینکه، تو در شهر کرده‌ای تفتین

۶۳

من و دو تن پسرم، شب پیاده از کرمان

برون شدیم زمستان سخت یخبندان

۶۴

نه توشه‌ای و نه روپوش، مُفلِس و عُریان

چه گویمت که چه بر ما گذشت از بوران

۶۵

رسید نعش من و بچه‌هام تا نائین

۶۶

چو ماجرای مرا، اهل شهر بشنفتند

تمام مردم مشروطه‌خواه آشفتند

۶۷

چو میهمان عزیزی، مرا پذیرفتند

چرا که مردم آن روزه، راست می‌گفتند

۶۸

نه مثل مردم امروزه بددل و بی‌دین!

۶۹

بدون سابقه و آشناییِ روشن

به این دلیل که مشروطه‌خواه هستم من

۷۰

یکی اِعانه به من داد و آن دگر مَسکَن

خلاصه آخر از آن مردمان گرفتم زن

۷۱

چو داد سرخط مشروطه، شه مظفر دین

۷۲

درست روزی، کآن شهریار اعلان داد

یگانه دختر ناکام من، ز مادر زاد

۷۳

تمام مردم، دلشاد مرگ استبداد

من از دو مسئله خوشحال و خرم و دلشاد

۷۴

یکی ز زادن مریم، دگر ز وضع نوین

۷۵

سپس چو دورهٔ فرزند شه مظفر شد

تو خویش دانی، اوضاع طور دیگر شد

۷۶

میان خلق و شه، ایجاد کین و کیفر شد

به توپ بستن مجلس، قضیه منجر شد

۷۷

زمانه گشت دوباره به کام مرتجعین

۷۸

دوباره سلطنتِ خودسری، بشد اعلان

مرا که بیم خطر بود، اندر آن دوران

۷۹

بر آن شدم که به شهری روم شوم پنهان

شدم ز نائین بیرون، به جانب تهران

۸۰

ولی نه از ره نیزار، از طریق خمین

۸۱

به ری رسیدم و پنهان شدم، دو روزی چند

ولی چه فایده، آخر فتادم اندر بند

۸۲

پلیس مخفی آمد به محبسم افکند!

چه محبسی که هوایی نداشت غیر از گند

۸۳

چه کلبه‌ای که پلاسی نداشت جز سرگین؟

۸۴

دو هفته بر من در آن سیاه‌چال گذشت

در آن دو هفته چه گویم به من چه حال گذشت؟

۸۵

دو هفته مثل دو هفتصد هزار سال گذشت

پس از دو هفته از آنجا یک از رِجال گذشت

۸۶

مرا خلاص نمود، آن بزرگ پاک‌آیین

۸۷

یکی دو ماه ز بعد خلاصی‌ام دوران

دگر نماند بدان سان و گشت دیگرسان

۸۸

که رفته رفته شورش فتاد در جریان

نویدِ نهضتِ ستارخان و باقرخان

۸۹

فکند سخت تزلزل، به تخت و تاج و نگین

۹۰

به خاصه آنکه خبرها، رسید از گیلان

ز وضع شورش و از قتل آقابالاخان

۹۱

فتاد غلغله در شهر و حومهٔ تهران

که عن‌قریب به شَه می‌شود چنین و چنان

۹۲

چنانکه کرد به ملت، خود او چنان و چنین!

۹۳

سپس من و پسرانم چو این چنین دیدیم

بدان لحاظ که مشروطه می‌پرستیدیم

۹۴

به سوی رشت، شبانه روانه گردیدیم

چهار پنج شبی، بین راه خوابیدیم

۹۵

که تا به خطهٔ گیلان شدیم جایگزین

۹۶

ز جیب خویش خریدیم اسب و زین و تفنگ

قبول زر ننمودیم از کمیتهٔ جنگ

۹۷

که زر گرفتن، بهر عقیده باشد ننگ

خلاصه آنکه، پس از مشق‌های رنگارنگ

۹۸

شدیم رهسپر جنگ هر سه چون تابین

۹۹

همین که گشت به قزوین صدای تیر بلند

دو تن جوان من، اول به روی خاک افکند!

۱۰۰

یکی از ایشان به روی سینه‌ام جان کند

زدند نزد پدر غوطه آن دو تن فرزند!

۱۰۱

میان خون خود و خاک خطهٔ قزوین

۱۰۲

ولیک با همه حس و مهر اولادی

چو طفلکانم دادند جان در آن وادی

۱۰۳

به طیب خاطر گفتم: فدای آزادی

مرا بُد از پی مشروطه، عشق فرهادی

۱۰۴

ولیک حیف که آن تلخ بود، نی شیرین

۱۰۵

چو دور ری، بنمودند شهسواری‌ها

مجاهدین و سپهدار و بختیاری‌ها

۱۰۶

گرفت خاتمه، عمر سیاه‌کاری‌ها

وزیر خائن بگریخت با فراری‌ها

۱۰۷

پیاده ماند شه و مات شد، ازین فرزین!

۱۰۸

بشد سپهدار اول، وزیر صدر پناه

دوباره خلوتیان مظفرالدین شاه

۱۰۹

شدند مصدرِ کار و مُقَرَّبِ درگاه

یکی وزیر شد و آن دگر رئیسِ سپاه

۱۱۰

شد این چنین چو سپهدار گشت رکن رکین

۱۱۱

منی که کنده بُدم، جان به پای مشروطه

ز پا فتاده بُدم، از برای مشروطه

۱۱۲

بشد دو میوهٔ عمرم، فدای مشروطه

عریضه دادم بر اولیای مشروطه

۱۱۳

که من که بودم و اکنون شدست حالم این؟

۱۱۴

سپس برفتم، هر روز هیئت وزرا

جواب نامهٔ خود را نمودم استدعا

۱۱۵

ز بعد شش مَه، هر روز وعدهٔ فردا

چنین نوشت سپهدار، عرض حال شما:

۱۱۶

به من رسید و جوابش به شعر گویم هین:

۱۱۷

«هنوز اول عشق است اضطراب مکن

«تو هم به مطلب خود می‌رسی شتاب مکن»

۱۱۸

ز من اگر شنوی، خویش را خراب مکن

ز انقلاب تقاضای نان و آب مکن

۱۱۹

برو ز راه دگر، نان خود نما تأمین!

۱۲۰

شد این سخن به دل من چو خنجرِ کاری

برای اینکه پس از آن همه فداکاری

۱۲۱

روا نبود، کنم فکر کار بازاری

چه خواستم من ازین انقلاب ادباری

۱۲۲

به غیر شغل قدیمی و رتبهٔ دیرین!

۱۲۳

زنم برای من، از بس که غصه خورد همی

پس از سه مَه تب لازم گرفت و مُرد همی

۱۲۴

یگانه دختر خود را به من سپرد همی

همان هم آخر، از دست من ببرد همی

۱۲۵

کسی که کام از او برگرفت بی‌کابین

۱۲۶

دگر نمودم، از آنگاه فکر دهقانی

شدم دگر من، از آن دم به بعد شمرانی

۱۲۷

به من گذشت در اینجا، همان که می‌دانی

غرض قناعت کردم به شغل بستانی

۱۲۸

به سر ببردم در خانهٔ خراب و گلین

۱۲۹

چه گویمت من ازین انقلابِ بدبنیاد!

که شد وسیله‌ای از بهر دسته‌ای شیّاد!

۱۳۰

چه مردمان خرابی، شدند از آن آباد!

گر انقلاب بُد این، زنده باد استبداد

۱۳۱

که هر چه بود، ازین انقلاب بود بهین!

۱۳۲

ز بعد آن همه زحمت، مرا در این پیری

شد از نتیجهٔ این انقلابِ تزویری

۱۳۳

نصیب بیل زدن، روزی از زمین گیری

پی نکوهش این انقلاب اکبیری

۱۳۴

شنو حکایت آن مرده‌شوی دل‌چرکین

۱۳۵

چو توپ بست محمدعلی شَهِ منفور

به کاخ مجلس و رو گشت ملتی مقهور

۱۳۶

به شهر کرمان آن مرده‌شوی بد مأمور

بسی ز ملتیان زنده زنده کرد به گور

۱۳۷

ببین که عاقبت آن کهنه مرده‌شوی لعین

۱۳۸

همین که دید شه از تخت گشت افکنده

هزار مرتبه مشروطه‌تر شد از بنده!

۱۳۹

ز بس که گفت که مشروطه باد پاینده

فلان دوله شد، آن دل ز آبرو کنده!

۱۴۰

کنون شدست ز اشراف نامدار مهین!

۱۴۱

چو صحبت از لقب او بشد کشیدم آه

(من) شناختم چه کس است آن پلیدِ نامه‌سیاه

۱۴۲

عجب که خواندم در نامه‌ای تَجَدُّدخواه

«فلان که هست ز اشراف جدی و آگاه!

۱۴۳

به حکمرانی شهر فلان شده تعیین!

۱۴۴

(پیرمرد): مگر که ذهن تو از این محیط بیگانه است

گمان مدار که این مرده‌شوی یک دانه است؟

۱۴۵

عمو! تمام ادارات، مرده‌شو‌خانه است

وزین ره است که این کهنه‌مُلک ویرانه است

۱۴۶

ز من نمی‌شنوی رو به چشم خویش ببین

۱۴۷

برو به مالیه تا آنکه چیزها بینی

برو به نظمیه تا آنکه چیزها بینی

۱۴۸

برو به عدلیه تا بی‌تمیزها بینی

که مرده‌شوها در پشت میزها بینی

۱۴۹

چه بی‌تمیز کسانی شدند میزنشین . . . !

۱۵۰

به پشت میز کس ار مرده‌شو نباشد نیست!

کسی که با او هم رنگ و بو نباشد نیست!

۱۵۱

کسی که همسر و همکار او نباشد نیست!

کسی که بی‌شرف و آبرو نباشد نیست!

۱۵۲

همی ز بالا بگرفته است تا پایین!

۱۵۳

چرا نگردد آیین مرده‌شویی باب؟

چو نیست هیچ درین مملکت حساب و کتاب!

۱۵۴

کدام دوره تو دیدی که این رِجالِ خراب

پی محاکمه دعوت شوند پای حساب؟

۱۵۵

به جز سه ماهه زمان مهین ضیاء الدین

۱۵۶

در این زمانه، هر آن کس گذشت از انصاف

ز هیچ بی‌شرفی، می‌نکرد استنکاف

۱۵۷

شرف ورا شود آنگاه کمترین اوصاف

ازین ره است که آن مرده‌شو شد از اشراف

۱۵۸

که مرده‌شو ببرد این شرافت ننگین!

۱۵۹

چرا نباید این مملکت ذلیل شود

در انقلاب «سپهدار» چون دخیل شود

۱۶۰

رِجالِ دورهٔ او هم از این قبیل شود!

یقین بدان تو که این مرده‌شو وکیل شود

۱۶۱

کند رسوم و قوانین برای ما تدوین!

۱۶۲

شود زمانی ار این مرده‌شوی از وزرا!

عجب مدار ز دیوانه‌بازیِ دنیا!

۱۶۳

که این زمانهٔ نااصل و دَهرِ بی‌سر و پا!

زمان موسی، گوساله را نمود خدا!!

۱۶۴

ولی نداشت، جهان پاس خدمت داروین

۱۶۵

به چشم عشقی دنیا چنان نماید پست

که هرزه‌بازیِ شش‌ساله طفلِ دائم‌مست

۱۶۶

به چشم پیر حکیمی رسانده سال به شصت

به اعتقاد من: این کائنات بازیچه است

۱۶۷

به حیرتم من از این بچه‌بازیِ تکوین!

۱۶۸

(من):کنون که گشت مُبَرهَن به من که حال تو چیست

به عمر سِفله، از این بیش اتصال تو چیست؟

۱۶۹

دگر ز ماندن در این جهان، خیال تو چیست

به قول مردم امروزه، ایدآل تو چیست؟

۱۷۰

ز زندگی برهان خویش ز اندکی مرفین

۱۷۱

(پیرمرد): کنون که دم زدی از ایدآل، گویم راست:

برای من دگر اینگونه زندگی بی‌جاست!

۱۷۲

که گر بمیرم امروز، بهتر از فرداست

مرا ولیک یکی ایدآل در دنیاست

۱۷۳

که سال‌ها پی وصلش نشسته‌ام به کمین:

۱۷۴

مراست مدّ نظر، مقصدی که مستورش

مدام دارم و سازم برِ تو مذکورش

۱۷۵

همین که خواست بگوید که چیست منظورش

بگشت مُنقَلِب، آن سان دو چشم پرنورش

۱۷۶

که انقلاب نماید چو چشم‌های لنین

۱۷۷

زبان میان دهانش، به جنبش آمد چون

زبان نبود بُد آن سرخ گوشت، بیرقِ خون

۱۷۸

بشد سپس سخنانی، از آن دهان بیرون

که دیدم آتیهٔ سرزمینِ افریدون:

۱۷۹

شود سراسر، یک قطعه آتش خونین

۱۸۰

ز ایدآل خود او چیزها نمود اظهار

از آن میان بشد این جمله‌ها بسی تکرار:

۱۸۱

در این محیط چو من بی‌نوا بُوَد بسیار!

که دیده‌اند، چو من ظلم و زور و رنج و فشار

۱۸۲

که دیده‌اند چو من، بس مصیبت سنگین!

۱۸۳

به غیر من چه بسا کس که مرده‌شو دارد؟

که تیره‌بختیِ خود را، همه از او دارد

۱۸۴

تو هر که را که ببینی، یک آرزو دارد:

به این خوش است که دنیا هزار رو دارد

۱۸۵

شود که گردد، یک روز، روز کیفر و کین

۱۸۶

چه خوب روزی آن روز، روز کشتار است

گر آن زمان برسد، مرده‌شوی بسیار است

۱۸۷

حوالهٔ همهٔ این رِجال، بر دار است

برای خائن، چوب و طناب در کار است

۱۸۸

سزای جمله شود داده از یَسار و یَمین

۱۸۹

تمامِ مملکت آن روز زیر و رو گردد

که قهر ملت با ظلم روبه‌رو گردد

۱۹۰

به خائنین زمین، آسمان عَدو گردد

زمان کشتن افواجِ مرده‌شو گردد

۱۹۱

بسیط خاک ز خون پلیدشان رنگین

۱۹۲

وزیر عدلیه‌ها، بر فراز دار روند

رئیس نظمیه‌ها، سوی آن دیار روند

۱۹۳

کفیل مالیه‌ها، زنده در مزار روند

وزیر خارجه‌ها، از جهان کنار روند

۱۹۴

که تا نماند از ایشان نشان، به روی زمین

۱۹۵

بساط بی‌شرفی، ز آن سپس خورَد بر هم

رسد به کیفر خود، نیز قاتلِ مریم

۱۹۶

سپس چو گشت خریدار مرده‌شویان کم

دگر نماند در این ملک از این قبیل آدم

۱۹۷

همی شود دگر ایران‌زمین، بهشتِ برین

۱۹۸

دگر در آنکه وجدان‌کشی هنر نبود

شرف به اشرفی و سکه‌های زر نبود

۱۹۹

شرف به دزدیِ کف‌رنجِ رنجبر نبود

شرف به داشتن قصر معتبر نبود

۲۰۰

شرف نه هست درشکه، نه چرخ‌های زرین

۲۰۱

همی نگردد، آباد این محیط خراب

اگر نگردد از خون خائنین سیراب

۲۰۲

گمان مدار که این حرف‌هاست، نقش بر آب

یقین بدان تو که تعبیر می‌شود این خواب

۲۰۳

مدان تو این پدر انقلاب را عنین

۲۰۴

گرفتم آنکه نباشد مرا، از این پس زیست

بماند از من این فکر، پس مرا غم چیست؟

۲۰۵

چرا که فکر من صدمه دیده‌ای مُسری‌ست

چو گشت مسری فکری، زمانه ول‌کن نیست

۲۰۶

سر ورا نهد آخر، به روی یک بالین

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…