۰

دل نداد از دست یک مو زلف یار خویش را

تا سیه کرد از کشاکش روزگار خویش را

۱

اختیاری بهر عاشق نیست در فرمان عشق

تا قلم بکشیم بر سر اختیار خویش را

۲

گرفتم تا صبح محشر مست از آن چشم خمار

نشکنم جز با همان ساغر خمار خویش را

۳

خواهم اندر خیل جانبازان نیازندم به نام

بینم اندک چون به راه او نثار خویش را

۴

بی‌قرار آن زلف مشکین را هر آن بیند به دوش

می‌دهد بر بی‌قراری‌ها قرار خویش را

۵

زاهدان از یاد جنّت مست و ما از عشق یار

هر کسی در بوته سنجد عیار خویش را

۶

تیر مژگانت صفی را بر نشان افکند و خست

بازگیر از خاک چو افکندی شکار خویش را

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…