اثر ادبی

شمارهٔ ۲۱

♡
۰

دانم که زلف از چه خم اندر خم اوفتد

تا صید دل به بند غمت محکم اوفتد

۱

جز آن دهان که در سخن آید به آشکار

بیرون ز قطره هیچ ندیدم یم اوفتد

۲

چه جای کشته بر تو کند خون دل حلال

بر رؤیت ار که دیده صاحب دم اوفتد

۳

باشد زعارض عرق آلوده‌ات مثل

آن نو شکفته گل که بر او شبنم اوفتد

۴

سرمست چون ز خانه در آیی و بگذری

در هر قدم سریت ابر مقدم اوفتد

۵

خال لبت بیان معما کند وز او

باشد مگر که مسئله مبهم اوفتد

۶

خوابست اینکه بینمت اندر کنار خویش

تا با بشر چگونه پری همدم اوفتد

۷

بر هم مزن دُو طرّه ، که دل‌هایِ عاشقان،

آشفته و شکسته بروی هم اوفتد

۸

تیر نگاهت ارکه صفی را از پا فکند

شاید که از کمانه او رستم اوفتد

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…