اثر ادبی

شمارهٔ ۴۰ - مقتل خون

♡
۰

زلف اکبر چو ز خون سر او تر گردید

عقل گفتا که عجین مشک، به عنبر گردید

۱

بر زمین خون ز گلوی شه لب تشنه حسین

آنقدر ریخت که با خاک، مخمر گردید

۲

بدنی را که بدی بسترش آغوش نبی

عاقبت خاک زمین، بالش و بستر گردید

۳

سر فرزند نبی گشت چو پنهان به تنور

زین حکایت دل صدیقه پر آذر گردید

۴

عوض شیر که نوشد، به سر دست پدر

پاره از تیر، گلوی علی اصغر گردید

۵

بعد قتل پسر فاطمه در مقتل خون

چشم زینب یم اشک از مژهٔ تر گردید

۶

آه کز کرب و بلا زینب محزون تا شام

همسفر با پسر سعد بد اختر گردید

۷

کشته شد اکبر و لیلا ز غمش مجنون شد

داغ فرزند، نصیب دل مادر گردید

۸

گشت در کنج خرابه، چو مکان زینب

روز روشن به وی از شام، سیه تر گردید

۹

بسکه خونابه فشاند از مژه بر رخ «ترکی»

دفتر شعر، ز خوناب دلش تر گردید

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…