اثر ادبی

شمارهٔ ۸۹ - وادی عشق

♡
۰

داغت ای تشنه جگر! بر جگری نیست که نیست

سر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست

۱

پای مردانه نهادی به ره وادی عشق

گرچه دیدی که در آن ره خطری نیست که نیست

۲

تشنه لب، جان به سپردی به لب آب روان

در غمت اشک روان، از بصری نیست که نیست

۳

با لب خشک، سرت شمرجدا کرد ز تن

زین مصیبت به جهان، چشم تری نیست که نیست

۴

خاک عالم به سرم کز دم شمشیر و سنان

بر تنت ای شه خوبان، اثری نیست که نیست

۵

از جوانان تو در معرکهٔ کرب وبلا

برسر نیزهٔ بیداد، سری نیست که نیست

۶

زان شراری که از او خیمه و خرگاه تو سوخت

بر دل خلق دو عالم، شرری نیست که نیست

۷

سر پر نور تو بر نی، ولی از گوشهٔ چشم

به یتیمان خود اکنون نظری نیست که نیست

۸

شرم از فاطمه دارم که برم نام تنور

ورنه درخانه خولی، خبری نیست که نیست

۹

از سرکوی تو زینب نتواند رفتن

ورنه در خاطر زارش، سفری نیست که نیست

۱۰

نازنین طفل یتیم تو رقیه در شام

ناله وا ابتایش سحری نیست که نیست

۱۱

« ترکی» از کوی تو شاها! شده محروم ولی

زایر کعبه کویت دگری نیست که نیست

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…