اثر ادبی

شمارهٔ ۴۲۲

♡
۰

سحرگاهان که چون خورشید از منزل برون آیی

به رخسار جهان‌افروز عالم را بیارایی

۱

به رعنایی بِه از سروی، به زیبایی فزون از گل

تعالی الله! چه لطفست این؟ به زیباییّ و رعنایی

۲

مرا گویی که: جان بگذار و فرمایی که: دل خون کن

به جان و دل مطیعم، هر چه گویی، هر چه فرمایی

۳

مگر جانی، که هر جا آمدی ناگه برون رفتی؟

مگر عمری، که هر گه میروی دیگر نمی‌آیی؟

۴

چه خوش باشد که اول بر من افتد گوشه چشمت!

سحر چون نرگس زیبا ز خواب ناز بگشایی

۵

دل از درد جدایی میکشد آهی و می‌گوید

که: تنهایی عجب دردیست! داد از دست تنهایی!

۶

هلالی آید و هر شام سوی منظرت بیند

که شاید چون مه نو از کنار بام بنمایی

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…