اثر ادبی

بخش ۱۳ - در بیان معرفت‌ وجود و شرح آنکه‌ عارف‌ کامل‌ چون از تعینات‌ آثاری رسته‌ است‌ لهذا آثار را عوارض بیند و مؤثر را در آثار نگرد و بلکه‌ بجز مؤثر هیچ‌ نبیند و این‌ کمال معرفت‌ اوست‌ و بیان وحدت‌ وجود و سیر سالک‌ الی‌ ﷲ و اتصال او در قوس صعود به‌ حقیقت‌ وجود در ضمن‌ شهادت‌ جناب‌ علی‌ بن‌ الحسین‌ علیه‌ السلام فرماید

♡
۰

دیدة حق‌ بین‌ ز حق‌ جو ای پسر

پس‌ مؤثر را عیان بین‌ در اثر

۱

تا بری پی‌ بر مؤثر از اثر

معرفت‌ را نیستی‌ کامل‌ نظر

۲

عارفان که‌ دُرّ معنی‌ سُفته‌اند

این‌ اثرها را عوارض گفته‌اند

۳

معرفت‌ مر ذات‌ باقی‌ را سزاست‌

عارضی‌ را نی‌ که‌ دیگر دم فناست‌

۴

زآن سبب‌ گفتند ارباب‌ شهود

اصل‌ نبود نزد عارف‌ جز وجود

۵

وآنکه‌ باشد اصل‌ نبود جز یکی‌

کثرت‌ از ماهیت‌ آمد بی‌شکی‌

۶

زآنکه‌ واحد صادر از واحد بود

هرکه‌ داند غیر از این‌ ملحد بود

۷

چونکه‌ مشرق گشت‌ خورشید وجود

ذره ها را داد، بودِ او نمود

۸

ذره را در هستی‌ استقلال نیست‌

فعل‌ شمس‌ است‌ و خود او فعال نیست‌

۹

نسبت‌ ذرات‌ بر ماهیت‌ است‌

خود عدم را با مهیّت‌ نسبت‌ است‌

۱۰

شمس‌ را سایه‌ نباشد ای پسر

سایه‌ ها ز آثار دیوار است‌ و در

۱۱

سایه‌ خورشید غیر از نور نیست‌

بر تو محسوس است‌ این‌ مستور نیست‌

۱۲

لاجرم فرمود پیر معنوی

بهر ما این‌ راز را در مثنوی

۱۳

منبسط‌ بودیم‌ و یک‌ جوهر همه‌

بی‌سر و بی‌ پا بدیم‌ آن سر همه‌

۱۴

چونکه‌ ظاهر گشت‌ نور آن سره

شد عدد چون سایه‌های کنگره

۱۵

کنگره ویران کنید از منجنیق‌

تا رود فرق از میان این‌ فریق‌

۱۶

گوشِ هُش‌ را دار حاضر کج‌ مرو

ز استماع این‌ سخن‌ جبری مشو

۱۷

تا نپنداری که‌ گویند اهل‌ سِیر

خلق‌ مجبورند اندر شرّ و خیر

۱۸

ایستادی چون تو پیش‌ آفتاب‌

بر زمین‌ عکسی‌ فتاد ای ذو لباب‌

۱۹

از تو است‌ آن سایه‌ نه‌ از شمس‌ ای عمو

زآنکه‌ شد بند سکون و فعل‌ تو

۲۰

یا چو در آیینه‌ بینی‌ روی خویش‌

خوی خود را ساز راجع‌ سوی خویش‌

۲۱

زآنکه‌ در آیینه‌ نبود خوب‌ و بد

خوب‌ و بد ز آیینه‌ گردد بر تو رد

۲۲

حسن‌ و قبح‌ ما چه‌ گویی‌ کز کجاست‌

حسن‌ و قبح‌ سایه‌ از خور یا ز ماست‌

۲۳

ذات‌ حق‌ را چون به‌ وحدت‌ قائلیم‌

فعل‌ واحد را ز واحد قابلیم‌

۲۴

این‌ همه‌ گفتیم‌ لیکن‌ سر مپیچ‌

زینکه‌ جز حق‌ هر چه‌ اعراض است‌ و هیچ‌

۲۵

این‌ من‌ و ماها حجاب‌ حُسن‌ اوست‌

پرده را بردر عیان بین‌ روی دوست‌

۲۶

تا تو اندر پردة هستی‌ دری

کی‌ برون بینی‌ از آن روزن سری

۲۷

زین‌ تعیّن‌ ها بپوشان چشم‌ دل

خویش‌ را با دوست‌ پس‌ بین‌ متّصل‌

۲۸

در جهاد نفس‌ِ کافر نِه‌ قدم

تا شود مکشوفت‌ اسرار قدم

۲۹

چون تعیّن‌ رفع‌ گردد از میان

جز وجود حق‌ نبینی‌ در عیان

۳۰

چون تویی‌ رفت‌ از تو، عین‌ او تویی‌

بی‌تغیّر بحر و شط‌ و جو تویی‌

۳۱

در میانه‌ چون نه‌ ما ماند و نه‌ من‌

زین‌ فنا یابی‌ بقای ذوالمنن‌

۳۲

خواهی‌ ار تفصیل‌ این‌ شرح نکو

باش حاضر تا بیابی‌ مو به‌ مو

۳۳

چون علی‌ اکبر شهید کربلا

نور چشم‌ انبیاء و اولیا

۳۴

دید کآن سلطان اقلیم‌ وجود

خالق‌ جان مالک‌ غیب‌ و شهود

۳۵

مانده همچون ذات‌ خود فرد و وحید

جمله‌ اصحابش‌ ز تیغ‌ کین‌ شهید

۳۶

ای پسر یک‌ قید تو اصحاب‌ توست‌

بگذر از اصحاب‌ و یاران در نخست‌

۳۷

رونق‌ بازار عشق‌ این‌ مفلسی‌ است‌

آخر کار فقیری بی‌کسی‌ است‌

۳۸

تا تو را دل بند اصحاب‌ است‌ و یار

چُست‌ نبوی در طریقت‌ ره سپار

۳۹

هرچه‌ داری کن‌ دمی‌ قربان عشق‌

نه‌ قدم مردانه‌ در میدان عشق‌

۴۰

یک‌ تعیّن‌ خویش‌ و پیوند تو است‌

این‌ تعیّن‌ تا تویی‌ بند تو است‌

۴۱

زین‌ سخن‌ بگذر شود تا خامه‌ گرم

گو علی‌ اکبر کند هنگامه‌ گرم

۴۲

شاه را چون دید تنها آن جناب‌

ترک هستی‌ کرد و آمد نزد باب‌

۴۳

گفت‌ کای سلطان ملک‌ جان و دین‌

واصلان را منزل حق‌ الیقین‌

۴۴

برق عشقت‌ سوخت‌ یکجا خرمنم‌

سالک‌ راه فنایت‌ نک‌ منم‌

۴۵

هر که‌ در راه تو سر داد آن ولی‌ است‌

ترک سر کردن کنون کار علی‌ است‌

۴۶

من‌ علیم‌ در تو لیکن‌ دانی ‌ام

فانیم‌ گر لایق‌ آن دانیم‌

۴۷

باز هِشتم‌ بر تو کار خویش‌ را

کار با مولا بود درویش‌ را

۴۸

ره رو اینک‌ جان من‌ در راه توست‌

واقف‌ از حالم‌ دل آگاه توست‌

۴۹

آمدم تا از تو گیرم رخصتی‌

خضر راه عشق‌ اینک‌ همّتی‌

۵۰

سر چو بالا کرد آن رب‌ غفور

سالکی‌ را دید غرق بحر شور

۵۱

از دو عالم‌ دست‌ و دل برداشته‌

هر چه‌ را جز حق‌ عدم انگاشته‌

۵۲

آتشی‌ در دل ز عشق‌ افروخته‌

ماسوا را جمله‌ در وی سوخته‌

۵۳

گفت‌ شاهش‌ کای درِ دریای عشق‌

مظهر حُسن‌، آیت‌ کبرای عشق‌

۵۴

رو که‌ هستم‌ من‌ به‌ دل دمساز تو

تا به‌ منزل، همدم و همراز تو

۵۵

چون شوی در منزل اسماء مکین‌

کآخرین‌ منزل بود آن ای امین‌

۵۶

در سراپرده ز میدان بازگرد

باز از انجام بر آغاز گرد

۵۷

کاندر آن منزل به‌ تأیید صمد

تو فناء فی‌ الشیخ‌ گردی ای ولد

۵۸

بس‌ عجایب‌ بینی‌ آنجا ای علی‌

دار مخفی‌ هرچه‌ را بینی‌ جلی‌

۵۹

سالکان راه حق‌ را ای پسر

هست‌ افزون اندر این‌ منزل خطر

۶۰

باید آنجا باز شیخ‌ آگهت‌

بگذراند از خطرهای رهت‌

۶۱

گرچه آنجا نیست‌ جسم‌ و جان دخیل‌

لیک‌ باید شیخ‌ جسمانی‌ دلیل‌

۶۲

بی‌ چنین‌ شیخی‌ که‌ سلطان دل است‌

خود ازین‌ منزل گذشتن‌ مشکل‌ است‌

۶۳

چون علی‌ اکبر به‌ تأیید پدر

سوی میدان فنا شد ره سپر

۶۴

گرچه‌ خود اندر طریقت‌ شاه بود

عارفان را رهبر و همراه بود

۶۵

لیک‌ تا دانی‌ تو ای فرخنده پی‌

کاینچنین‌ باید نمودن راه طی‌

۶۶

از پی‌ ارشاد و تکمیل‌ ای شگفت‌

راه افزون رفته‌ را از سر گرفت‌

۶۷

چون سراج معرفت‌ وهّاج شد

مصطفایی‌ جانب‌ معراج شد

۶۸

جبرئیل‌ عقل‌ تا میدان عشق‌

در رکاب‌ آن مه‌ کنعان عشق‌

۶۹

چون به‌ میدان دست‌ بر شمشیر زد

تیغ‌ لا بر فرق غیر پیر زد

۷۰

ذات‌ باقی‌ نیست‌ یعنی‌ جز حسین‌(ع)

عین‌ نفی‌ اند این‌ تمام و نفی‌ عین‌

۷۱

جبرئیل‌ عقل‌ از رفتار ماند

خانه‌ خالی‌، غیر رفت‌ و یار ماند

۷۲

آری آری عقل‌ اینجا فانی‌ است‌

ذات‌ باقی‌ عاشق‌ میدانی‌ است‌

۷۳

شمس‌ میدان تاب وحدت‌ برفروخت‌

پرده های عقل‌ و کثرت‌ را بسوخت‌

۷۴

هستی‌ وهمی‌ سحاب‌ کثرت‌ است‌

در پس‌ آن آفتاب‌ وحدت‌ است‌

۷۵

هستی‌ شهزاده چون شد برکنار

ابر وا شد،شمس‌ حق‌ شد آشکار

۷۶

شمس‌ حق‌ را نور او ستّار اوست‌

چیست‌ سبحات‌ جلال انوار اوست‌

۷۷

مرتضی‌(ع) آن پادشاه پاک ذیل‌

گفت‌ چون سرّ حقیقت‌ با کمیل‌

۷۸

بهر او انوار را اندر مقال

کرد تعبیری به‌ سبحات‌ الجلال

۷۹

لاجرم شهزادة کامل‌ نصاب‌

شمس‌ حق‌ را جلوه گردید از سحاب‌

۸۰

از سحاب‌، نور شمس‌ وجه‌ پیر

جلوه گر شد بی‌اشارات‌ مشیر

۸۱

نیست‌ اینجا مر اشارت‌ را زبان

نی‌ اشارت‌ می‌پذیرد، نی‌ بیان

۸۲

گرم شد زآن جلوه جان آن جناب‌

در قتال خصم‌ هی‌ زد بر عِقاب‌

۸۳

بر زبانِ تیغ‌ او لای دگر

گشت‌ جاری بهر الاّی دگر

۸۴

چونکه‌ الاّ جلوه گر شد لا کجاست‌

در مقام عشق‌، او و ما کجاست‌

۸۵

حرص او چون دید معشوق وجود

بی‌ تأمل‌ جلوه ای دیگر نمود

۸۶

بیشتر شد وجد و ذوق باده خور

کرد ساقی‌ باده را پالوده تر

۸۷

بعد هتک‌ سرّ او جانان او

کرد غالب‌ سرّ خود بر جان او

۸۸

گشت‌ غالب‌ بر دلش‌ جذب‌ الاحد

شد دلش‌ مغلوب‌ سرّ لا تعد

۸۹

گشت‌ شارق نور صبح‌ معتدل

شد در او ظلمات‌ کثرت‌ مضمحل‌

۹۰

وصف‌ توحیدش چو در دل رخ نمود

هیکلی‌ را دید کافزون دیده بود

۹۱

سرّ لو کشف‌ الغطا شد منجلی

دید راز آن علی‌ را این‌ علی‌

۹۲

چیست‌ لو کشف‌ الغطا توحید عین‌

هیکل‌ توحید نبود جز حسین‌(ع)

۹۳

شد چو بر وی کشف‌ اسرار وجود

دید در دار وجود اندر شهود

۹۴

جز حسین‌ بن‌ علی‌(ع) دیّار نیست‌

اوست‌ فرد و هیچ‌ با او یار نیست‌

۹۵

ذات‌ عالی‌ اوست‌ باقی‌ جمله‌ پست‌

نیست‌ با او هیچ‌ و، او در جمله‌ هست‌

۹۶

تا به‌ اسماء شد به‌ جانش‌ فتح‌ باب‌

تا به‌ حق‌ زینجاست‌ باقی‌ یک‌ حجاب‌

۹۷

تا فنا اینجا مقامی‌ بیش‌ نیست‌

از من‌ و تو غیر نامی‌ بیش‌ نیست‌

۹۸

عارفی‌ کو گوهر اسرار سُفت‌

این‌ مقامت‌ را فناء فی‌ الشیخ‌ گفت

۹۹

ذات‌ تو چون شد فنا در ذات‌ شیخ‌

نفی‌ اوصاف‌ تو شد،اثبات‌ شیخ‌

۱۰۰

شیخ‌ چون حق‌ را بود اوصاف‌ ذات‌

تو شدی اینجا فنای فی‌ الصفات‌

۱۰۱

سالک‌ اینجا گرچه‌ اوصافش‌ فناست‌

لیک‌ آن عین‌ ثبوتیّش‌ بجاست‌

۱۰۲

چونکه‌ از وی نفی‌ این‌ اثبات‌ شد

عارفش‌ گوید فناء فی‌ الذات‌ شد

۱۰۳

گرچه‌ شیخ‌ اوصاف‌ ذات‌ مطلق‌ است‌

فانی‌ او هم‌ فنای فی‌ الحق‌ است‌

۱۰۴

در فنای شیخ‌ لیکن‌ ای فرید

جلوة شیخ‌ است‌ ظاهر بر مرید

۱۰۵

چون فنای ذاتی‌ او را در رسید

ذات‌ حق‌ را در وجود خویش‌ دید

۱۰۶

نکته‌ باریک‌ است بگشا گوش جان

تا نلغزد فهم‌ پستت‌ ای جوان

۱۰۷

فهم‌ این‌ نی‌ کار عقل‌ دانی‌ است‌

عقل‌ را بگذار کاین‌ وجدانی‌ است‌

۱۰۸

گوش جان بگشا نگفتم‌ ای عنود

در تعیّن‌ مندرج باشد وجود

۱۰۹

بل‌ تعیّن‌ در ظهورش هالک‌ است‌

او چو خورشید و تعیّن‌ کرمک‌ است‌

۱۱۰

در ظهور بحت‌ خورشید وجود

کرمکان را کی‌ بود، بود و نمود

۱۱۱

کرمک‌ ار بینی‌ تو و اینت‌ مشرب‌ است‌

روز روشن‌ پیش‌ چشم‌ تو شب‌ است‌

۱۱۲

ذات‌ از فرط ظهور ای پاک جَیب‌

هست‌ در عین‌ بطون مستور و غیب‌

۱۱۳

چون حجابات‌ تعیّن‌ جمله‌ سوخت‌

نور خورشید حقیقت‌ برفروخت‌

۱۱۴

هر تعیّن‌ در وجود حق‌ هباست‌

تا نگویی‌ نشئه‌ مِی‌ در کجاست‌

۱۱۵

نشئه‌ نی‌ در باده و خود باده است‌

تا ننوشی‌ باده کی‌ گردی تو مست‌

۱۱۶

نشئه‌ خود عین‌ می‌ است‌ و نی‌ می‌ است‌

نشئه‌ مِی‌ هر که‌ نوشد در وی است‌

۱۱۷

نشئه ‌ها اندر حواس مردم است‌

نشئه‌ نی‌ در ساغر و نی‌ در خُم‌ است‌

۱۱۸

ورنه‌ باید خُم‌ می‌ مستی‌ کند

پس‌ عدم چون دعوی هستی‌ کند

۱۱۹

زآنکه‌ از می‌ نشئه ‌ها مقصود ماست‌

بر وجود نشئه‌ خُم‌ مِی‌ بپاست‌

۱۲۰

نشئه‌ در مِی‌ کی‌ عیان بیند کسی‌

مِی‌ چو نوشی‌ نشئه‌ ها بینی‌ بسی‌

۱۲۱

معنی‌ مِی‌ نشئه‌ های وافره

صورت‌ او المجاز و قنطره

۱۲۲

چون نشاط مِی‌، ز مِی‌ باشد غرض

صورت‌ مِی‌ آن حقیقت‌ را عرَض

۱۲۳

پس‌ مراد از هر عوارض علّت‌ است‌

در وجود عارضی‌ هم‌ حکمت‌ است‌

۱۲۴

علت‌ مِی‌ آن نشاط است‌ ای فتی‌

لیک‌ بی‌ معلول نبود علّتی‌

۱۲۵

عارف‌ آن باشد که‌ در معلول دید

عین‌ علّت‌ را و آن علّت‌ گزید

۱۲۶

علّت‌ تنزیل‌ قرآن مجید

نیست‌ الاّ مصطفای(ص) پاک دید

۱۲۷

صورت‌ تنزیل‌ قرآن، احمد است‌

غایتش‌ فهم‌ رسول امجد است‌

۱۲۸

غایت‌ شرع رسول ار مقبلی‌

هیچ‌ نبود جز تولاّی علی‌

۱۲۹

سرّ نظم‌ مثنوی مولوی

نیست‌ الاّ آن حسام معنوی

۱۳۰

بحرالاسرار مظفّر ای جواد

غایتش‌ نبود به‌ جز مشتاق راد

۱۳۱

همچنین‌ رحمتعلی‌ هر درّ که‌ سُفت‌

از زبان من‌ سخن‌هایی‌ که‌ گفت‌

۱۳۲

غایتش‌ را کس‌ نداند جز صفی‌

زآنکه‌ غایت‌ علّت‌ است‌ و مختفی‌

۱۳۳

در فنای شیخ‌ گردی ای فقیر

بر وجود علّت‌ غایی‌ بصیر

۱۳۴

این‌ سخن‌ را نیست‌ پایانی‌ پدید

شبه‌ احمد گو که‌ در میدان چه‌ دید

۱۳۵

باز گو زآن یوسف‌ دشت‌ بلا

حیدر ثانی‌ علی‌ با ولا

۱۳۶

عالم‌ اسماء چو شد بر وی عیان

ماند باقی‌ یک‌ تعین‌ بس‌ گران

۱۳۷

آن تعیّن‌ آخرین‌ منزل بود

بس‌ گران در نزد اهل‌ دل بود

۱۳۸

گفت‌ زین‌ رو زادة شاه شهید

این‌ تعیّن‌ را به‌ جان ثقل‌ الحدید

۱۳۹

هرچه‌ نوشید از کف‌ ساقی‌ شراب‌

تشنه ‌تر گردید و شد جویای آب‌

۱۴۰

لاجرم مستسقی‌ جامی‌ ز شاه

گشت‌ و از میدان شد اندر خیمه‌ گاه

۱۴۱

کای پدر از تشنگی‌ جانم‌ گداخت‌

بنده ای را شاید از جامی‌ نواخت‌؟

۱۴۲

گرچه‌ ز اقسام تعیّن‌ رسته‌ام

کرده سنگینی‌ آهن‌ خسته‌ام

۱۴۳

زین‌ تعیّن‌ ساز جانم‌ را خلاص

تا شوم مطلق‌ ز قید عام و خاص

۱۴۴

ثقل‌ آهن‌ عین‌ ذات‌ سالک‌ است‌

کآن بجای و مابقی‌ مستهلک‌ است‌

۱۴۵

لاجرم ز آیینه‌ او شاه جود

زنگ‌ آن عین‌ ثبوتی‌ را زدود

۱۴۶

چون علی‌ در ذات‌ عالی‌ شد فنا

زآن فنا شد مالک‌ ملک‌ بقاء

۱۴۷

پس‌ دهانش‌ را به‌ خاتم‌ مُهر کرد

تا نگردد فاش راز اهل‌ درد

۱۴۸

هر که‌ را اسرار حق‌ آموختند

مهر کردند و دهانش‌ دوختند

۱۴۹

تا تو در بند مجازی ای پسر

زین‌ حقایق‌ نیست‌ جانت‌ را خبر

۱۵۰

زین‌ مجازی نفس‌ دون تا نگذری

کی‌ بر اسرار حقایق‌ پی‌ بری

۱۵۱

کُندِ هستی‌ را دمی‌ از پا درآر

پس‌ به‌ بستان معارف‌ کُن‌ گذار

۱۵۲

تا بدانی‌ دُرّ معنی‌ را که‌ سُفت‌

و ین‌ سخن‌ها از زبان من‌ که‌ گفت‌

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…