۰
احمدا یاد آر کز ملک وجود
رخت بستی چون به اقلیم شهود
۱
تو به صحرای شهادت گم شدی
هم جدا چون قطره از قلزم شدی
۲
من نمودم ره تو را در بحر جمع
روشنت کردم به جمع خود چو شمع
۳
گشتم از فضل خود ای درّ یتیم
رهنمایت بر صراط مستقیم
۴
دادمت در ظل قرب خویش جا
تا تو باشی گمرهان را رهنما
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.