۰

از آن شهر شاعری پاکیز گوی مثل اوی، تا غایت پیدا نشده طبعش به هزل مایل و راغب بود و بدین واسطه با حکام و اکابر مصاحبت مینمود بلکه با اکثر مردم بدین طور زندگانی میکرد، هجوهای غریب میگفت و مردم هم او را هجوهای رکیک میکردند، طرفه تر آنکه بعضی از آنرا یادگرفته در مجالس میخواند و تعریف میکرد و طبعش در غزل خوب بود اما اشعار او شترگربه واقع شده و در سایر اقسام نیز شعر میگفت اما بکاری نمی آید این غزل و چند بیت از اشعار اوست :

۱

آه از این درد که مردیم و تو را پروا نیست

چند و چند اینهمه هنگامه بخون ریختنم

۲

گر تو جان میطلبی حاجت این غوغا نیست

آنقدر زار بگریم که چو یعقوب شوم

۳

ای عزیزان چکنم یوسف من پیدا نیست

ای مصور تو بر آن صورت پر معنی بین

۴

صورت چین اگرت هست. ولی گویا نیست

رازی، امروز غنیمت شمرو باده بنوش

۵

این ابیات را از برای پسر خود یوسف نام گفته در محلی که فوت شده بود :

۶

کاین چنین عیش که امروز بود فردا نیست

یوسفی دارم که صبح از طلعتش دم میزند

۷

این مطلع و دو بیت هم از اوست :

۸

گرمی بازار او آتش به عالم میزند

مصور ار بکشد نقش آن بت چین را

۹

توان بصورت او داد جان شیرین را

نشان خون شهیدان عشق میطلبند

۱۰

حذر کن ای مه و منمای دست رنگین را

خوش آنکه شب کشی و روز آیی ام بر سر

۱۱

در شهور سنه ثمان و ثلاثین و تسعمایه در شیراز فوت شد این مطلع هم از اوست :

۱۲

که آه، این چه کس است؟ و که کشته است این را؟!

شبم فغان ز سپهر بلند میگذرد

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…