اثر ادبی

۲۴- آیات ۱۲۳ تا ۱۳۱

♡
۰

لَیْسَ بِأَمٰانِیِّکُمْ وَ لاٰ أَمٰانِیِّ أَهْلِ اَلْکِتٰابِ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً یُجْزَ بِهِ وَ لاٰ یَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَلِیًّا وَ لاٰ نَصِیراً (۱۲۳) وَ مَنْ یَعْمَلْ مِنَ اَلصّٰالِحٰاتِ مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثیٰ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولٰئِکَ یَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ وَ لاٰ یُظْلَمُونَ نَقِیراً (۱۲۴) وَ مَنْ أَحْسَنُ دِیناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّٰهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اِتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرٰاهِیمَ حَنِیفاً وَ اِتَّخَذَ اَللّٰهُ إِبْرٰاهِیمَ خَلِیلاً (۱۲۵) وَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ مُحِیطاً (۱۲۶) وَ یَسْتَفْتُونَکَ فِی اَلنِّسٰاءِ قُلِ اَللّٰهُ یُفْتِیکُمْ فِیهِنَّ وَ مٰا یُتْلیٰ عَلَیْکُمْ فِی اَلْکِتٰابِ فِی یَتٰامَی اَلنِّسٰاءِ اَللاّٰتِی لاٰ تُؤْتُونَهُنَّ مٰا کُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْکِحُوهُنَّ وَ اَلْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ اَلْوِلْدٰانِ وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْیَتٰامیٰ بِالْقِسْطِ وَ مٰا تَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَإِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِهِ عَلِیماً (۱۲۷) وَ إِنِ اِمْرَأَةٌ خٰافَتْ مِنْ بَعْلِهٰا نُشُوزاً أَوْ إِعْرٰاضاً فَلاٰ جُنٰاحَ عَلَیْهِمٰا أَنْ یُصْلِحٰا بَیْنَهُمٰا صُلْحاً وَ اَلصُّلْحُ خَیْرٌ وَ أُحْضِرَتِ اَلْأَنْفُسُ اَلشُّحَّ وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ بِمٰا تَعْمَلُونَ خَبِیراً (۱۲۸) وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ اَلنِّسٰاءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلاٰ تَمِیلُوا کُلَّ اَلْمَیْلِ فَتَذَرُوهٰا کَالْمُعَلَّقَةِ وَ إِنْ‌ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اَللّٰهَ کٰانَ غَفُوراً رَحِیماً (۱۲۹) وَ إِنْ یَتَفَرَّقٰا یُغْنِ اَللّٰهُ کُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ وٰاسِعاً حَکِیماً (۱۳۰) وَ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّیْنَا اَلَّذِینَ أُوتُوا اَلْکِتٰابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ إِیّٰاکُمْ أَنِ اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ إِنْ تَکْفُرُوا فَإِنَّ لِلّٰهِ مٰا فِی اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ مٰا فِی اَلْأَرْضِ وَ کٰانَ اَللّٰهُ غَنِیًّا حَمِیداً (۱۳۱)

۱

نیست بآرزوهای شما و نه آرزوهای اهل کتاب کسی که می‌کند بدی جزا داده می‌شود بآن و نمی‌یابد از برایش از غیر خدا دوستی و نه یاری‌کننده (۱۲۳) و کسی که بکند کارهای خوب از نر یا ماده و او مؤمن باشد پس آنها داخل می‌شوند بهشت را و ستم کرده نمی‌شوند مقدار نقیری (۱۲۴) و کیست بهتر در دین از آنکه خالص گردانید وجهش را از برای خدا و او نیکوکار است و پیروی کرد دین ابراهیم را حقّگرای و گرفت خدا ابراهیم را دوست (۱۲۵) و مر خدا راست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمین است و باشد خدا بهمه چیز فرا رسنده (۱۲۶) و فتوی می‌پرسند از تو در زنان بگوی خدای فتوی می‌دهد شما را در آنها و آنچه خوانده می‌شود بر شما در کتاب در و آنکه کارگزاری کنید مر آن یتیمان را بعدالت و آنچه می‌کنید از خوبی پس بدرستی که خدا باشد بآن دانا (۱۲۷) و اگر زنی گمان برد از شوهرش سرباز زدنی یا روی گردانیدنی پس نیست گناهی بر آن دو تا که اصلاح کنند میان خود بصلحی و صلح بهتر است و حاضر گردانیده شده نفسها را بخل و اگر نیکی کنید و بپرهیزید پس بدرستی که خدا باشد بآنچه می‌کنید آگاه (۱۲۸) و هرگز نتوانید که عدالت کنید میان زنان و اگر چه بسیار خواسته باشید پس میل نکنید تمام میل پس واگذارید او را چون محبوس و اگر باصلاح آرید و بپرهیزید پس بدرستی که خدا باشد آمرزنده مهربان (۱۲۹) و اگر جدا شوند بی‌نیاز گرداند خدا هر یک را از توانگریش و باشد خدا فراخ زحمت درست کردار (۱۳۰) و مر خدا راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است و بحقیقت وصیت کردیم آنان را که داده شدند کتاب را پیش از شما و شما را که بپرهیزید از خدا و اگر کافر شوید پس بدرستی که مر خدا راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است و باشد خدا بی‌نیاز ستوده (۱۳۱)

۲

بر نیاید کار در نظم و حساب

ز آرزوهای شما و اهل کتاب

۳

نیست یعنی محض قول اندر مثل

کار بر صدق است و اخلاق و عمل

۴

هر که کا ری بد کند یابد جزا

گُل نروید چونکه کِشتی گندنا

۵

هم نیابد دوستداری بهر خود

دون حق یا ناصری گاه مدد

۶

« در پاداش اعمال »

۷

وآنکه کرد اعمال نیک از مرد و زن

وآن بود مؤمن در افعال حسن

۸

شرط ایمان است یعنی در عمل

بی ز ایمان شد عمل ها بی محل

۹

پس خود ایشانند داخل در جنان

بی ستم کز فعلشان بینی زیان

۱۰

یعنی از پاداش اعمال نکو

کم شود چیزی از ایشان یک تسو

۱۱

آنچه اندر کیسه کردی از دِرم

هست باقی زآن نیاید هیچ کم

۱۲

خاصه گر حقت دهد چیزی به مزد

پس سپاری نزد او از بیم دزد

۱۳

وقت حاجت زو چو خواهی باز پس

خیره گردی کاین همان مال است و بس

۱۴

زآنکه بینی آنچه بودت دسترنج

هر یکی را می دهد صد باغ و گنج

۱۵

تا چه جای آنکه چیزی کم شود

بر تو ظلمی در جزا و اِستم شود

۱۶

کیست نیکوتر ز روی دین و داد

زآنکه بر امر خدا گردن نهاد

۱۷

نفس خود را کرد خالص بهر او

این بود وجه منْ أسلَم وجهه

۱۸

محسن است آن کس که در توحید حق

شد بری از غیر او از ماخَلَق

۱۹

پیروی بر کیش ابراهیم کرد

جسم و جان در راه او تسلیم کرد

۲۰

زآن گرفت او را خدا بر خود خلیل

دوست یعنی اندر افعال جمیل

۲۱

تن بر آتش داد و جان بر جان نواز

مال و هم فرزند قربان کرد باز

۲۲

چونکه بستندش عدو بر منجنیق

امتحان را تا شود ز آتش حریق

۲۳

جبرئیلش گفت وقت التجاست

حاجت خویش ار کنی ظاهر بجاست

۲۴

گفت نبود جز به حقم حاجتی

داند او خود ور که دارم نیّتی

۲۵

هست شرط دوستی کز غیر یار

چشمپوشی گر بسوزندت به نار

۲۶

گشت زآن رو حق به هر کارش کفیل

کرد آتش را گلستان بر خلیل

۲۷

قحطیی شد در زمانِ او به شام

داد مال خود به مسکینان تمام

۲۸

دوستی بودش به مصر از خواجگان

رهنوردی کرد سوی او روان

۲۹

اُشتری هم چند، تا نان و طعام

بهر او سازد روان آن نیک نام

۳۰

گفت گر میخواست بهر خویش او

میفرستادم بدون گفتگو

۳۱

لیک او خوا هد ز بهر دیگران

وین بود در مصر بس سخت و گران

۳۲

زآنکه قحطی نیز اینجا شایع است

میتوان داد ار به اندک قانع است

۳۳

بازگشتند آن جماعت سوی شام

دست خالی لیک بهر ننگ و نام

۳۴

خاک پر کردند از ره در جوال

چون خلیل آن دید بفزودش ملال

۳۵

رفت گریان در عبادتخانه زود

بارها دیدند ز آن پس آرد بود

۳۶

کرد ساره ز آردها مشتی خمیر

پخت نان از بهر اتباع و فقیر

۳۷

سِرّ آن از ساره ابراهیم جست

گفت ز ارسال خلیل مصر توست

۳۸

گفت نی بل کز خلیل سابق است

گر خلیل آید ذلیلش لایق است

۳۹

« در سخاوت امیرالمؤمنین علی(ع) »

۴۰

زین عجب تر از امیر مؤمنان

شد پدید از عشق حق در امتحان

۴۱

گشت زهراء(س) ناتوان وز شیر حق

گشت جانش بر اناری مستحق

۴۲

در سراغش شد به مردی از یهود

پیش او جز دانه ای باقی نبود

۴۳

زو گرفت آن را به مالی بی شمار

در ره آمد امتحان کردگار

۴۴

یک مریضی در میان راه دید

بی غذا وز زندگانی ناامید

۴۵

جست حالش کز کجایی ای فقیر

گفت، هستم چونکه پرسیدی اسیر

۴۶

گشته ام بیمار و بی غمخوار و یار

کن تو یاری بر رضای کردگار

۴۷

گفت، برگو تا چه خواهی از غذا

گفت، باشد بر انارم اکتفا

۴۸

گفت، دارم من مریضی در حرم

خواسته از من انار آن محترم

۴۹

کرده ام یک دانه پیدا بهر او

داد نیمی زآن چو بودش آرزو

۵۰

گفت زآن نیم دگر یابم حیات

ده به حبّ آنکه دادت این صفات

۵۱

نیم دیگر داد هم بر مستحق

عشق حق را زآن علی (ع) شد ماصدق

۵۲

تا تو بشناسی ولیّ فرد را

وز تمام ماسوی الله مرد را

۵۳

خواست تکبیر از ملایک زآن عمل

کاین بود گر مرد باقی شد دغل

۵۴

گشت بر جبریل امر از کردگار

کز بهشت از بهر زهراء(س) بر انار

۵۵

چون به سوی خانه آمد شیر حق

دید رمّانی عجیب اندر طبق

۵۶

گفت با صدّیقه(س) کاینها از کجاست

گفت خود داناتر از مایی به راست

۵۷

خود تو بفرستاده ای ای مؤتمن

وآنگه از تفصیل آن پرسی ز من

۵۸

شخصی آورد این طبق بر در همه

گفت حیدر داده بهر فاطمه

۵۹

گفت، آری باشد از محبوب من

داده از باغی که بد منسوب من

۶۰

این عمل گر بینی از چشم شهود

جز ز حیدر(ع) ناید از کس در وجود

۶۱

من بسی در علم اخلاقم دقیق

گشته ام غواص این بحر عمیق

۶۲

دانم آن وصفی که ممتاز است و خاص

بر که دارد در مراتب اختصاص

۶۳

جود کردن با شروط، افسانه است

آن کند کز غیر حق بیگانه است

۶۴

آن کند که جان به پیشش خاک بود

جانی آن کو برتر از افلاک بود

۶۵

خواند زآن حق بهر خویش او را خلیل

چون بد اندر راه مهر حق دلیل

۶۶

« در شرایط جود »

۶۷

با تو گویم شرطهای جود را

تا بیابی گوهر مقصود را

۶۸

شرط اول آنکه معطی در ضمیر

خویش را کمتر شمارد از فقیر

۶۹

شرط دیگر آنکه پاداش عطاء

نه عوض خواهد ، نه خدمت ، نه دعاء

۷۰

شرط دیگر کآن عطاء داند کمش

گرچه بدهد گنجهای عالمش

۷۱

شرط دیگر کش نماند آن به یاد

از نظر سازد فراموش آنچه داد

۷۲

شرط دیگر آنکه صد بار ار دهد

زآن نخواهد منّتی بر وی نهد

۷۳

بل نخواهد تا شود معروف او

یا به پاداش عطاء موصوف او

۷۴

شرط دیگر که نخواهد زآن عمل

دشمنی بر مهر دل گردد بدل

۷۵

شرط دیگر آنکه وقت محنتی

زو نخواهد با تمکّن نصرتی

۷۶

شرط دیگر آنکه بشناسد ز حق

آن کرم را نی ز خود بر مستحق

۷۷

غیر از اینها شرطها باشد به کار

گر نویسم بگذرد از اختصار

۷۸

این چنین جودی نه کار هر کس است

آن کند کش کم دو کون از یک خس است

۷۹

آن کند کانداخت چون دشمن خدو

بر رخش یکجا گذشت از قتل او

۸۰

چون به جنبش دید از خود خشم را

دوخت از قتل مبارز چشم را

۸۱

« مقاتلۀ امیرالمؤمنین علی علیه السلام با عمرو بن عبدود »

۸۲

گفت عمرو عبدود با وی که دوست

با ابی طالب بدم چون لحم و پوست

۸۳

می نخواهم با تو آیم در نبرد

رو تو گو کآید دگر گر هست مرد

۸۴

گفت پاس مهر حق واجب تر است

یار او شو گر که مهرت رهبر است

۸۵

ور نه من بر پاس مهر ذوالجلال

با تو خواهم کرد در میدان قتال

۸۶

جان من پروردة احسان اوست

میکُشم آن را که با یارم عدوست

۸۷

من نی ام فرزند کس، نسل حقم

از تعیّن های خلقی مطلقم

۸۸

هم تو را الله کُشم نی بر غرض

نیست چشمم بر ثوابی یا عوض

۸۹

حق تعالی داده پیش از خلقتم

آنچه باید از عطا ء و نعمتم

۹۰

می نخواهم بیش از آن کو داده است

بهر من هر دولتی آماده است

۹۱

تو درا از باب دولت خواهی ام

تا بری صد ملک و گنج از شاهیام

۹۲

اندر آ، کت در دو کون افضل کنم

جاودانت، فارِس یل یل کنم

۹۳

نامهای عاریت بیهوده است

نام آن دارد که احمد دوده است

۹۴

اندر آ، تا بنگری میدان ما

فارِس آیی در صف جولان ما

۹۵

فرّ احمد(ص) بنگری، ذی فرّ شوی

سر به پای او نهی ، سرور شوی

۹۶

کُشت و نزد مصطفی(ص) برد او سرش

سوی دشت افکند کوه پیکرش

۹۷

گفت این افزون بود در راه دین

از ثواب اولین و آخرین

۹۸

آنکه خود داد آنچه بودش در حساب

گو مر او را چیست حاجت بر ثواب

۹۹

جای احمد (ص) خفت و تن تقدیم کرد

سر بدش در سجدهگه تسلیم کرد

۱۰۰

دل به دلبر داد و جان بر جان نواز

گشت اندر عشق جانان پاکباز

۱۰۱

بد خلافت حق او و اولاد او

هِشت بر یاران ، گذشت از یاد او

۱۰۲

گفت حق ، خواهم عیالت را اسیر

داد و گفت از توست این نی از فقیر

۱۰۳

گفت از حبّ خلایق باش دور

زآنکه در حبّ تو بس باشم غیور

۱۰۴

گفت دورم، جز تو کس را دوستدار

مینخواهم، رستم از اغیار و یار

۱۰۵

زآن بد او را دشمن افزون ، دوست کم

تا بماند سِرّ وحدت مکتتم

۱۰۶

لعل شاهی درخور تاج شه است

نی سزای هر گدای ابله است

۱۰۷

عشق را باید ز جان بگذشته ای

روی دل از هر دو عالم گشته ای

۱۰۸

رند قلاش قلندر پیشه ای

با قلندر پیشگان هم ریشه ای

۱۰۹

یار حیدر کی شود هر کودنی

کو یکی حیدر دلی، حیدر تنی

۱۱۰

آنکه او را در ارادت بنده شد

فانی حق گشت و بر حق زنده شد

۱۱۱

حبّ او این نیست تا هر ناکسی

ضمّ کند با حبّ هر خار و خسی

۱۱۲

حبّ دنیا تا نپردازی ز دل

نیست راهت بر ولای معتدل

۱۱۳

حبّ حیدر (ع) شرط مقصود و ره است

شرح و متن لا اله الاّ الله است

۱۱۴

گوش کن من کنت مولا از رسول

این بود توحید محض اندر اصول

۱۱۵

پیروی کن کیش ابراهیم را

جویی از توحید اگر تعلیم را

۱۱۶

حق تعالی برگرفت او را به دوست

هر که حق یار است مولای تو اوست

۱۱۷

گفت پیغمبر مرا تا دوست کیست

دوست آن کو با ولیّ حق علی است

۱۱۸

با پیمبر هر که نبود دوست او

مشرک و بیگانه از حق، اوست او

۱۱۹

من نگویم ترک کن شیخین را

لیک بگذار احول ی مر عین را

۱۲۰

هر که بشناسد به نورانیّتش

بیند آن وحدت عیان از کثرتش

۱۲۱

وحدت اندر کثرت آمد مختفی

شرح آن را مو به مو جو از صفی

۱۲۲

کثرت و وحدت دو وصف از ذات اوست

هر یکی در جای خود مرآت اوست

۱۲۳

هست از حق آنچه در ارض و سماست

کو به هر چیزی محیط از ماسواست

۱۲۴

نیست محتاج او به افعال عباد

تا کس آرد سرکشی یا انقیاد

۱۲۵

از تو میجویند فتوا مردمان

در زنان یعنی ز میراث زنان

۱۲۶

کز چه نصف ارث باشد بالعیان

حق دختر یا که حق خواهران

۱۲۷

گو به ایشان داده حق فتوا چنین

در کتاب خود به توضیح متین

۱۲۸

آنچه در میراث ایتام نساست

گرچه صاحب مال او یا بینواست

۱۲۹

آن زنانی که شما ندهید باز

آنچه فرض است از خداشان ز امتیاز

۱۳۰

بر نکاح آن زنان رغبت برید

تا که اموال ضعیفان را خورید

۱۳۱

لاجرم منع نکاح دیگران

میکنید از طمع مال آن زنان

۱۳۲

بود اندر جاهلیّت رسم این

که یتیم ار دختری بد دلنشین

۱۳۳

آن ولیّ آوردی او را در نکاح

تا خورد مالش به صد گون افتضاح

۱۳۴

ور نبودش حسن مانع بد ولیّ

از نکاحش تا به مرگ از بددلی

۱۳۵

تا برد مالش مبادا دیگری

بسته پر بد در سرای ابتری

۱۳۶

تَرْغَبونَ أن تَنکِحوهنَّ از آن

حق به قبح این عمل سازد بیان

۱۳۷

هست اندرو قُل لَا تَؤْتُو نَهنَّ

تا به آخر دانی ار چندین سخن

۱۳۸

اول آنکه بر زنان میراث بود

منع اندر جاهلیّت از جحود

۱۳۹

دویم آنکه می ندادندی صداق

زوجه را از جاهلی بالاتفاق

۱۴۰

سیّم آنکه دختران را از رجال

باز می ماندند بهر طمع مال

۱۴۱

حق تعالی نهی ایشان زآن سرشت

میکند زین آیه کآن عیب است و زشت

۱۴۲

وآن ضعیفان یعنی ایتام نساء

یا ز فرزندان خُرد از اقرباء

۱۴۳

که نمی دادندشان میراث هیچ

این نماید بس قبیح اندر بسیج

۱۴۴

ایستادن واجب آمد بر شما

با عدالت بهر ایتام نساء

۱۴۵

در مهم مهر و در میراثشان

رفع ظلم از رسم نو احداثشان

۱۴۶

بر یتیمان آنچه از نیکی کنید

حق بر آن داناست بی گفت و شنید

۱۴۷

ور زنی ترسد که اندر بسترش

سر زند باز از کراهت شوهرش

۱۴۸

وز قرینه یابد او را بی وثوق

یا که معرض از پی منع حقوق

۱۴۹

پس گناهی نیست در اصلاح اگر

واگذارند از حقوق یکدگر

۱۵۰

زن ببخشد چیزی از مهرش به او

بگذرد وز نوبتش بی گفتگو

۱۵۱

مرد هم دارد حقوق زن نگاه

هم جداش از خود نسازد ز انتباه

۱۵۲

صلح باشد بهتر از جنگ و طلاق

همچنین بِه اتفاق از افتراق

۱۵۳

نفس ها بر بخل حاضر گشته اند

گوییا بر حقد و بخل آغشته اند

۱۵۴

زن کند بر مرد ضنّت گر که او

با زن دیگر شود هم وصل جو

۱۵۵

مرد هم خسّت کند زو در معاش

آن چنان کو کرد ضنّت در فراش

۱۵۶

حقد و بخل اندر نهاد مرد و زن

هست مدغم همچو رگها در بدن

۱۵۷

بس بود مشکل که آن خوی سگش

رفع گردد تا بجنبد یک رگش

۱۵۸

خوبی و پرهیز اگر گیرید پیش

وز نشوز اعراض بهر پاس کیش

۱۵۹

پس خدا بر کارتان باشد خبیر

اندر احسان و خصومت ناگزیر

۱۶۰

ور که نتوانید عدل و استوا

در میان آرید مابین نسا

۱۶۱

ور حریصید اندر آن یعنی مصر

تا نمایید استواء در خیر و برّ

۱۶۲

جز تساوی بینشان منظور نیست

وین شما را در عمل مقدور نیست

۱۶۳

مصطفی(ص) ز اصلاح نسوان عذر داشت

بر خدا اصلاحشان را می گذاشت

۱۶۴

کاین قدر باشد ز من باقی ز توست

کز تو هر اشکسته ای گردد درست

۱۶۵

میل پس نارید اندر اجتماع

میل دل یعنی به ترک مستطاع

۱۶۶

میلتان باشد به نصف و اعتدال

گرچه بس مشکل بود در احتمال

۱۶۷

مشکل است اعنی که فعل معتدل

در عیان آید به وفق میل دل

۱۶۸

گفت زآن بِه نیّتی کز مؤمن است

از عمل کآن ممکن، این لایمکن است

۱۶۹

آن تو را مقدور و این مقدور نیست

باشد ار مقدور بهتر دور نیست

۱۷۰

بین نسوان نیّتت بر نصفت است

در عمل آوردن آن را محنت است

۱۷۱

میل دل پس گفت بر یک رو مکن

ترک احسان از زن بدخو مکن

۱۷۲

آنکه باشد در تمتع نیک تر

میل دل بر وی مکن نزدیکتر

۱۷۳

پس گذارید آن زن مرغوب را

چون معلق اندر احسان و جزا

۱۷۴

مر معلق کیست در موضوع ما

آنکه نه بیوه است و نی مطبوع ما

۱۷۵

در حدیث آمد که باشد بهر مرد

گر دو زن پس بر یکی زآن میل کرد

۱۷۶

در قیامت کرده باشد از غلو

نیمۀ تن میل سوی پشت او

۱۷۷

ور به اصلاح آورید از انتباه

آنچه کردید از حقوق زن تباه

۱۷۸

هم بپرهیزید از امثال آن

یعنی از ابطال حقّ آن زنان

۱۷۹

پس خدا بر ماضی آمرزنده است

مهربان هم در عطاء بر بنده است

۱۸۰

مردی ار او راست یک زن در طلب

هست یک شب حق او از چار شب

۱۸۱

همچنین تا چار زن گر دارد او

نیستش زاید شبی بی گفتگو

۱۸۲

مصطفی(ص) را بود نُه زن در وثاق

بود هر شب با یکی بالاتفاق

۱۸۳

گشت چون بیمار می بردند باز

بسترش هر شب به جایی ز امتیاز

۱۸۴

تا از او خوشنود باشند آن همه

بر کسی ناید جفاء و مظلمه

۱۸۵

در یکی روز از معاذ بن جبل

شد دو زن فوت از وباء اندر محل

۱۸۶

قرعه زد در دفن و کفن آن نیکنام

تا مقدم دارد از ایشان کدام

۱۸۷

هر یک از زوجین گشتند ار جدا

از ره ترک مواسات و ولا

۱۸۸

از رفیق و صاحب خود در مجاز

حق نماید هر یکی را بی نیاز

۱۸۹

از فراوانی فضل و جود خویش

یا به دل از بهرشان آرد به پیش

۱۹۰

میرساند رزقشان بر وفق حال

کو بود بر بندگان واسع مجال

۱۹۱

حکمتش سازد وسایل بهر خلق

وز رهی محکم دهد روزی و حلق

۱۹۲

باشد از وی هر چه در ارض و سماست

میرساند بهر هر کس هر چه خواست

۱۹۳

ما وصیّت کرده ایم اندر خطاب

بر شما سابق تر از اهل کتاب

۱۹۴

هم وصیّت مینمایم بر شما

تا بپرهیزید از شرک و هوی

۱۹۵

ور به ترک امر حق کافر شوید

سوی فرمان الهی نگروید

۱۹۶

پس بود زو هر چه در ارض و سماست

هم غنی در ذات خویش از ماسوی است

۱۹۷

نی ز کفر کس رسد بر وی زیان

هم نه نفع از شکر و حمد بندگان

۱۹۸

امر بر تقوی ز بذل رحمت است

نی که بر پرهیز خلقش حاجت است

۱۹۹

هست از طاعات خلق خود غنی

گر برد فرمان او کس ور که نی

۲۰۰

هم حمید اعنی ستوده است او به ذات

حمدش ار گویند ور نی ممکنات

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…