۰
میرفت و هزار دیده با او
همچون شکری لبی و پوزی
۱
باز آمد و عارضش دمیده
مانند شبی به روی روزی
۲
چندان که نشاط کرد و بازی
در من اثری ندید و سوزی
۳
گفتا شکرم بیار و بادام
گفتم نخرم سرت به گوزی
۴
تو پار گریختی چو آهو
و امسال بیامدی چو یوزی
۵
سعدی خط سبز دوست دارد
نه هر الف جوالدوزی
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.