۰
بر من از رحم دل مردم بیگانه بسوخت
ز آتش درد و غمم عاقل و دیوانه بسوخت
۱
این چه می بود که ساقی ازل داد به من
کز خمارش خم و میخانه و پیمانه بسوخت
۲
دوش از سوز دلم گریه کنان تا دم صبح
شمع بگداخت همی تا که چو پروانه بسوخت
۳
این فنود است نه یاری، نه رفیقی، نه کسی
از غم و محنت تنهایی من خانه بسوخت
۴
سینه از آتش هجران بت عهد شکن
آنچنان شعله بر افروخت که کاشانه بسوخت
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.