۰
خاطر افسرده و دل خسته و تن ونجور است
پا پر از آبله و کعبه ی مقصد دور است
۱
غمزه خون ریز و مژه تیز و کمان ابروی دوست
زین میان کشتن ما بی گنهان منظور است
۲
دوش تا خون که را ریخته آن نرگس مست
که نخورده می و امروز چنین مخمور است
۳
آتش انداز در این پنبهٔ تن، خوش بگذر
آنکه بر دار فنا جای کند منصور است
۴
تافت تا نور جمال تو به صحرای وجود
سینه سینای غم و مشغله ی دل طور است
۵
خواهی اکسیر سعادت بنمایم به تو من
آه خونین سحر، دانهٔ اشک شور است
۶
شیخ از دشمن بدکیش میندیش جوی
زانکه ما غره به حق، خصم به خود مغرور است
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.