۰
یکی از وصل جانان بهره ور شد
یکی از اشک و غم خون در جگر شد
۱
یکی از خون دل پرورد نخلی
دگر برخورد از او چون با ثمر شد
۲
بگردد طالعم شاید شود سعد
کنون مشکل که نحس مستمر شد
۳
چه خواهی چرخ از این آشفته حالم
که از زلف سیاهش تیره تر شد
۴
بتا برگو خطا از ما چه دیدی؟
که میل خاطرت سوی دگر شد
۵
چو شب بگرفت زلفت خصم در دست
به جانم هر سر مو نیشتر شد
۶
نه پنداری که مهرت کم شد از دل
نگردد کم و لیکن بیشتر شد
۷
دو دستش غل شود در گردن مرگ
اگر با آن میان دست و کمر شد
۸
یکی را خلعت شادی به بر در
یکی از هجر جانان خون جگر شد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.