اثر ادبی

بخش ۱۵ - شعر سیزدهم

♡
۰

جان‌ به ‌لب‌ آمده‌ عمریست ‌بکار دل‌ خویش

شده‌ام خسته وهیچم نرود کار از پیش

۱

دست، بردامن هرکس زدم و سود نکرد

غرقه ناچار زند دستِ ارادت به حَشیش

۲

نشود بر سر این گلّه شبانی، نبود

بجزاین گرگ ‌صفت ‌مردم، در صورت‌ میش

۳

من ‌نگویم سخنی شکوه نسازم ز کسی

آنقدَر بس که نکردند دوای دل ریش

۴

تا اشارت شدم از غیب به آن فُلک نجات

او در این‌ وَرطه ‌رهانَد مگرم ‌زین‌ تشویش

۵

رحم بر حال پریشانِ من ‌آور که نکرد

هیچکس‌ رحمتی‌ از لُطف ‌بر این‌ حال‌ پریش

۶

گر توام دست نگیریّ و عنایت نکنی

به خداوند کنم شِکوۀ خود با کم و بیش

۷

که تو بر حائری و اهل کرم ‌باش گواه

خواست ‌امداد و نکردند به هِمّت‌ مَددیش

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…