۰
تا آنکه پریشانِ خیالِ تو شُدستم
رفته است سرِ رشتۀ تدبیر زِ دستم
۱
آنسان که وجود تو بُود ای بُتِ طَنّاز
ازهستی من هیچ نه پیداست که هستم
۲
برخواستم ازهر چه وعمری به ارادت
درکوی وفاداریت ای دوست نشستم
۳
از هر چه نه از تُست، دل ودیده گرفتم
بر هر که نه با تُست، درِعیش ببستم
۴
زآن بادۀ گلرنگ که دی یار به ما داد
از خارِ غم محنت ایّام بِرستم
۵
من دست ز اکسیرِ خُم باده نگیرم
تا زر شود این مس، تن خاکیِ پستم
۶
مَنعم مکن از رندی و می خوردنِ پنهان
چون حائری از روز ازل باده پرستم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.