۰
عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم
در کوی میفروش، چو مینا نشسته ایم
۱
ما را زکوی باده فروشان، گریز نیست
تا باده در خم است، همین جا نشسته ایم
۲
تا موج حادثات چه بازی، کند که ما
با زورق شکسته، بدریا نشسته ایم
۳
ما آن شقایقیم، که با داغ سینه سوز
جامی گرفته ایم و بصحرا نشسته ایم
۴
طفل زمان، فشرد چو پروانه ام بمشت
جرم دمی، که بر سرگلها نشسته ایم
۵
عمری دویده ایم بهر سوی و عاقبت
دست از طلب نشسته و از پا نشسته ایم
۶
فرهاد با ترانه مستانه غزل
در هر سری چو نشئه صهبا نشسته ایم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.