اثر ادبی

ترجیع‌بند بندهٔ دردمند

♡
۰

ای زلف تو عنبرین کمندی

در عهد تو هر دلی به بندی

۱

آن دل که به بند زلفت افتاد

دیگر نشنید هیچ پندی

۲

ای سروقد از کدام باغی

پست است بر تو هر بلندی

۳

مار سیه است طرهٔ تو

ترسم که رساندم گزندی

۴

حسن نمکینت ار نبودی

این شور که در جهان فکندی

۵

شیرینی و تلخی‌ات چه گویم

آمیخته با گلاب قندی

۶

از لطف تو هیچ کم نگردد

گر لطف کنی به مستمندی

۷

در مذهب تو مگر روا نیست

پرسیدن حال دردمندی

۸

بیمار غم تو را نباشد

جز مرگ دوای سودمندی

۹

من ماتمیم ولی چه سازم

دارم دو سه زخم هرزه‌خندی

۱۰

کرد آنچه غم تو با دل من

گرگی نکند به گوسپندی

۱۱

گر پیش تو قدر عشق اینست

انشاءالله بعد چندی

۱۲

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۳

ای آنکه تو را به من وفا نیست

قربان شومت بگو چرا نیست

۱۴

دانی که به هیچ دین و آیین

آزردن بی‌دلان روا نیست

۱۵

با غمزه بگو که کم کند جور

آن صبر که بود حالیا نیست

۱۶

گفتی به سرت بلا فرستم

بی‌رحمی تو مگر بلا نیست

۱۷

ناخن به دلم مزن ز شوخی

این ساز شکسته را صدا نیست

۱۸

افتاده دوصد گره به کارم

افسوس که یک گره‌گشا نیست

۱۹

تا چند کنی ز عشق پامال

خون دل عاشقان حنا نیست

۲۰

کس کشته چرا شود به پیشت

چون پیش تو رسم خون‌بها نیست

۲۱

در عهد تو ای مسیح دل‌ها

دارم صد درد و یک دوا نیست

۲۲

کردم بسیار امتحانت

دیدم که تو را سر وفا نیست

۲۳

اکنون که یقین خاطرم شد

کین دل متحمل جفا نیست

۲۴

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۲۵

دردا که دلم ز درد خون شد

در راه تو دیده‌ام برون شد

۲۶

از شیرین عشوه‌های حسن است

کوه غم من که بی‌ستون شد

۲۷

بر شیشهٔ آسمان زنم سنگ

چون ساغر عیش من نگون شد

۲۸

تا عشق تو پنجه کرد با من

سر پنجهٔ طاقتم نگون شد

۲۹

خوردم از بس که سیلی غم

رخسارهٔ زرد نیلگون شد

۳۰

از دولت زلف توست دانم

بختم که سیاه و واژگون شد

۳۱

اکنون خود را چه‌سان دهم دل

آن دلکه به سینه بود خون شد

۳۲

عقلم که نداشت یک دو فن بیش

مغلوب جنون ذوفنون شد

۳۳

گر طالع من نبود گمراه

سوی توام از چه رهنمون شد

۳۴

هر چیز به اعتدال خوب است

چون جور و جفا ز حد برون شد

۳۵

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۳۶

ای وای که روزگار برگشت

امسال بتر از پار برگشت

۳۷

برگشتن روزگار سهل است

این است بلا که یار برگشت

۳۸

آن تیغ که خون عالمی ریخت

از گردن من ز عار برگشت

۳۹

خنجر نزنم چرا به خود من

کز من دم تیغ یار برگشت

۴۰

فریاد که کشتی امیدم

صدمرتبه از کنار برگشت

۴۱

چون ابر غبار من ز کویت

با دیدهٔ اشکبار برگشت

۴۲

دور از تو شبی به قصد جانم

مرگ آمد و شرمسار برگشت

۴۳

رفت آنکه عزیز در حریمت

رسوا و خراب خوار برگشت

۴۴

امشب دل من ز آستانت

با حسرت بی شمار برگشت

۴۵

در کوی تو بس که تیغ بارید

جان زخمی و دل فگار برگشت

۴۶

آنی تو که در مصاف عشقت

زخمی چون من هزار برگشت

۴۷

آمد به عیادتم خیالت

ناگشته بمن دوچار برگشت

۴۸

چون خاطر نازک تو بی‌هیچ

زین بندهٔ خاکسار برگشت

۴۹

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۵۰

شب نیست که روز محشرم نیست

هنگامهٔ درد بر سرم نیست

۵۱

شب‌ها از بهر خواب بی‌تو

جز خاک سیاه بسترم نیست

۵۲

شمشیر بکش مرا مترسان

دل باخته‌ام غم سرم نیست

۵۳

غیر از تو که دشمنی به جانم

یک دوست به هفت کشورم نیست

۵۴

از من احوال دل چه پرسی

او در بر توست در برم نیست

۵۵

از تاب غم تو دشنه‌آسا

جانی در جسم لاغرم نیست

۵۶

تو وعده به‌جا نخواهی آورد

سوگند مخور که باورم نیست

۵۷

عاشق با آن وفا که دارد

پیشت چو رقب محترم نیست

۵۸

ای شوخ چه می‌کنی عذابم

جز عشق گناه دیگرم نیست

۵۹

زاری به تو سیمبر چه حاصل

زر می‌باید میسرم نیست

۶۰

چون دانستم که بخت گمراه

هرگز سوی وصل رهبرم نیست

۶۱

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۶۲

ای از تو به درد مبتلا من

افتاد به بستر فنا من

۶۳

تو کرده حدیث مدعی گوش

لب تشنه ز عرض مدعا من

۶۴

تو آتش و تفت کرده سامان

پیچیده به خویش بوریا من

۶۵

تو تیغ به کشتنم کشیده

صد ره به تو گفته مرحبا من

۶۶

من صلح به مرگ خویش کرده

داری تو هنوز جنگ با من

۶۷

زین‌سان تو ز من چه می‌گریزی

والله که نیستم بلا من

۶۸

خندان خندان تو می‌بری دل

گریان گریانت از قفا من

۶۹

گویم به امید کی نسیمت

هر صبح خوشامد صبا من

۷۰

هر شب گوید دلم به زلفت

بنگر که تویی شکسته با من

۷۱

از دیدن تو چه‌ها ندیدم

ای کاش ندیدمی تو را من

۷۲

درد دل من نمی‌شود کم

هرچند که می‌کنم دوا من

۷۳

فرسوده شدم ولی ندیدم

در کوی تو سودی از وفا من

۷۴

چون تاب تعب کشیدنم نیست

دارم سر آنکه حالیا من

۷۵

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۷۶

شوخی و دلاوری و چالاک

مستی و ستمگری و بی‌باک

۷۷

کس از تو چه چشم رحم دارد

بی‌مهری وکافری و سفاک

۷۸

لولاک لما قتلت والله

والله قولما قتات لولاک

۷۹

صدبار مرا شکار کردی

یک‌بار نبستیم به فتراک

۸۰

رحم آر به حال من که دارم

تن زخمی و سینه ریش و دل چاک

۸۱

از گردش چشمت آنچه دیدم

در خواب ندیده دور افلاک

۸۲

هرچند که خوردمش مرا خورد

بوده است مگر غم تو تریاک

۸۳

بسیار کسی که در حریمت

بر خاک سیه نشسته غمناک

۸۴

چون نقش قدم هزار دیده

یکسان شده در ره تو با خاک

۸۵

تا چند رفوگری توان کرد

پیراهن صبر گشته صدچاک

۸۶

عشق تو به خون دیده و دل

آلوده هزار دامن پاک

۸۷

از دست تو دل به جان رسیده است

تدبیر دگر نماند الاک

۸۸

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۸۹

ای دشمن جان دوستداری

برهم زن خانمان یاری

۹۰

از کوی تو رخت بستم اینک

تا چند توان کشید خواری

۹۱

دل از تو گرفته شد تو هرچند

باغی و بهشتی و بهاری

۹۲

شب‌های دراز من ز زلفت

آموخت سیاه روزگاری

۹۳

بردی دل و باز در کمینی

خود گو که به من دگر چه داری

۹۴

تسلیم وفا نموده‌ام سر

شمشیر جفا چه می‌برآری

۹۵

دل سوخت به سینه از جفایت

جز داغ نماند یادگاری

۹۶

بیمار تو را شده است روزی

شب‌های دراز و آه و زاری

۹۷

تا کرده احاطه لشکر غم

شادی شده در دلم حصاری

۹۸

مردم از بی‌قراری دل

آوخ تو بر همان قراری

۹۹

با مهر و وفا تو را سری نیست

تو جور و جفا نمی‌گذاری

۱۰۰

یک چند امیدوار بودم

اکنون که نماند امیدواری

۱۰۱

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۰۲

بر روی تو کس نظر نینداخت

کاتش به دل و جگر نینداخت

۱۰۳

کی سو تو دیده‌ام که خود را

دل از بر من به در نینداخت

۱۰۴

خوش آنکه ز عشق خویشتن را

در بادیهٔ خطر نینداخت

۱۰۵

آن کیست که پیش تیغ جورت

تسلیم نگشت سر نینداخت

۱۰۶

کی تیغ تو شد علم که خورشید

لرزان لرزان سپر نینداخت

۱۰۷

بر صید مراد نالهٔ من

یک ناوک کارگر نینداخت

۱۰۸

آن کلبه تیره‌ام که یک روز

خورشید به من نظر نینداخت

۱۰۹

آن کشته منم که قاتل من

بر تربت من گذر نینداخت

۱۱۰

عشق تو به روی بستر غم

کس را از من بتر نینداخت

۱۱۱

چون چشم سیه دل تو گاهی

از لطف به من نظر نینداخت

۱۱۲

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۱۳

دل در هوس تو خانمان سوخت

چون هیچ نماند جسم و جان سوخت

۱۱۴

تو شمع کدام دودمانی

داغ تو هزار دودمان سوخت

۱۱۵

عشقت ز در دلم درآمد

اسباب طرب یگان یگان سوخت

۱۱۶

داغم از دل که در غم تو

سرمایهٔ عیش جاودان سوخت

۱۱۷

بی‌فایده سوخت دل ز داغت

این سوخته را دگر توان سوخت

۱۱۸

افروخت غم آتشی ز هر سو

ای وای به دل که در میان سوخت

۱۱۹

زینسان نتوان به دشمنان ساخت

رحم آر که جان دوستان سوخت

۱۲۰

آبی بفشان بر آتش من

زین پیش که بشنوی فلان سوخت

۱۲۱

آنی تو که هیچ ناوری یاد

زان بنده که سر بر آستان سوخت

۱۲۲

چون داغ تو ای بلای جان‌ها

زین بیش به دل نمی‌توان سوخت

۱۲۳

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۲۴

ای با تو مرا هزار پیوند

مپسند دل شکسته مپسند

۱۲۵

مردم از زهر چشم مردم

وقت است اگر کنی شکرخند

۱۲۶

رحمی که به‌جا نمانده از دل

در سینه به غیر حسرتی چند

۱۲۷

در بند بلا نمی‌فتادم

زین پیش اگر شنیدمی پند

۱۲۸

از پند کسی چه می‌گشاید

اکنون که فتاده‌ایم در بند

۱۲۹

آتش به دلم زدی چه کردی

این خانه نبود بی‌خداوند

۱۳۰

گفتی به غمم صبور می‌باش

ای خانه‌خراب صبر تا چند

۱۳۱

تا کی دل خویش را توان داشت

از تو به خیال و خواب خورسند

۱۳۲

با آنکه ز دیده آب دادم

نخل املم نشد برومند

۱۳۳

آن طره و زلف و چشم و ابرو

هرچند مرا نمی‌گذارند

۱۳۴

لیکن در کنج نامرادی

جهدی ورزیده روزکی چند

۱۳۵

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۳۶

گاهی نکنی به من مدارا

از بنده چه دیده‌ای خدا را

۱۳۷

در کوی تو بی‌نوا گدایم

بنواز گدای بی‌نوا را

۱۳۸

آنی تو که آب گردد از شرم

در پیش دل تو سنگ خارا

۱۳۹

ای شعله حسن باخبر باش

آتش نزنی محله‌ها را

۱۴۰

تأثیر کرد در دل تو

دشنام دهم کنون دعا را

۱۴۱

در میکده‌ها فکنده رسوا

چشم تو هزار پارسا را

۱۴۲

ای کرده نگاه آشنایت

بیگانه ز من صد آشنا را

۱۴۳

شمشیر آبر و ساز سیراب

لب تشنهٔ شربت فنا را

۱۴۴

در کشتن من درنگ از چیست

کردم نذر تو خون‌بها را

۱۴۵

نام تو دگر نمی‌توان برد

تو نام نمی‌بری وفا را

۱۴۶

بالله که بعد ازین اگر تو

نگذاری بدعت جفا را

۱۴۷

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۴۸

فکر من مبتلا نکردی

گردت گردم چرا نکردی

۱۴۹

دل سوختی و به باد دادی

بازی بازی چه‌ها نکردی

۱۵۰

ای شوخ ز بی‌گنه‌کشی‌ها

کو عرصه که کربلا نکردی

۱۵۱

دلجویی و لطف و مهربانی

کردی به همه به ما نکردی

۱۵۲

در پهلوی غیر جا گرفتی

بیجا کردی به‌جا نکردی

۱۵۳

ناخن به دلم زدی و لیکن

یک عقده ز کار وا نکردی

۱۵۴

مرغ دل من که شد اسیرت

تا داشت رمق رها نکردی

۱۵۵

عمرت بادا اگرچه با من

ای عمر کسی وفا نکردی

۱۵۶

با اینکه به‌جز وفا نکردم

با من غیر از جفا نکردی

۱۵۷

آینده اگر تو چون گذشته

بر عهد وفا وفا نکردی

۱۵۸

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۵۹

بی‌تو یک شب چنان نباشم

کز دیده جگرفشان نباشم

۱۶۰

شب‌ها از بیم شیون دل

همسایهٔ مردمان نباشم

۱۶۱

از بس‌که سبک شدم به پیشت

گر کوه شوم گران نباشم

۱۶۲

دل آب شده است ز آتش غم

بی‌دیدهٔ تر ازان نباشم

۱۶۳

عشقم انداخت بر زبان‌ها

رسوای جهان چه‌سان نباشم

۱۶۴

خواهی غم من جهان جهان خورد

آن روز که در جهان نباشم

۱۶۵

در کار فنای خود که سهل است

منت‌کش آسمان نباشم

۱۶۶

خود ریزم برگ و بار خود را

تا دستخوش خزان نباشم

۱۶۷

محروم من و رقیب محرم

من چون به تو بدگمان نباشم

۱۶۸

چون صدرنشین شدند اغیار

آن به که بر آستان نباشم

۱۶۹

رفتم تا همدمان خود را

از ناله بلای جان نباشم

۱۷۰

تا باقی عمر بر در تو

شرمندهٔ این و آن نباشم

۱۷۱

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۷۲

گر در پی دل نمی‌دویدم

این رنج بلا نمی‌کشیدم

۱۷۳

سود سودای من چه پرسی

دل دادم و دردسر خریدم

۱۷۴

دامان تو در کفم نیفتاد

بی‌فایده جیب خود دریدم

۱۷۵

صدبار به خاک آستانت

خون گشتم و از مژه چکیدم

۱۷۶

انگشت گزیدن است کارم

ای کاش تو را نمی‌گزیدم

۱۷۷

ظلم و ستم و جفا و بیداد

دیدم ز تو آنچه می‌شنیدم

۱۷۸

کو آن عهدی که من درین باغ

از شاخ به شاخ می‌پریدم

۱۷۹

پرواز نشاط رفت از یاد

در دام غمت ز بس طپیدم

۱۸۰

ای قد تو نخل باغ امید

حاصل نشد از تو یک امیدم

۱۸۱

اکنون که همه امیدها را

با خنجر یاس سر بریدم

۱۸۲

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۸۳

بشتاب که می‌رود جوانی

دریاب که رفت زندگانی

۱۸۴

حال من ناتوان خراب است

تعمیرم کن که می‌توانی

۱۸۵

زین بیش سبک نمی‌توان شد

از کوی تو می‌برم گرانی

۱۸۶

رفتم از رشک همدمانت

یعنی که فلانی و فلانی

۱۸۷

دل سوتخته شد دگر چه مانده است

بس کن زین گرمی زبانی

۱۸۸

بالای تو را کند زمین‌بوشی

از دور بلای آسمانی

۱۸۹

سر تا به قدم ادا و نازی

آشوب دلی بلای جانی

۱۹۰

از گوشهٔ چشم زهرپاشی

وز کنج دهن شکرفشانی

۱۹۱

لب تشنه بر تو می‌دهم جان

ای چشمهٔ آب زندگانی

۱۹۲

چون نیست امید اینکه با من

بنشینی و آتشم نشانی

۱۹۳

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۱۹۴

مالید چنان غم توام گوش

گم شادی و عمر شد فراموش

۱۹۵

با من سخن جفا چه گویی

خاموش که گریه می‌زند جوش

۱۹۶

جان قیمت نیم‌ناز تو نیست

بگشای دوکان و عشوه مفروش

۱۹۷

یادت باد ای یگانهٔ عهد

بس عهد که کرده‌ای فراموش

۱۹۸

من آتش خویش کرده‌ام سرد

بنشین تو به غیر و گرم می‌جوش

۱۹۹

ناصح با من بگو چه داری

مخراش دل مرا و مخروش

۲۰۰

دل در بر من چو طفل بدخو

یک‌دم نشود ز گریه خاموش

۲۰۱

دوشینه ز بس گریست چشمم

آبم بگذشت از بر و دوش

۲۰۲

تا درد تو را شود بغل‌گیر

زخم دل من گشاده آغوش

۲۰۳

بر بنده جفا مکن خدا را

ای صاحب بنده در وفا کوش

۲۰۴

بر خاک در توام نشسته

در ماتم آرزو سیه‌پوش

۲۰۵

چون تو ز غرور دولت حسن

فریاد مرا نمی‌کنی گوش

۲۰۶

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۲۰۷

می‌نالم و با منت نظر نیست

در نالهٔ من مگر اثر نیست

۲۰۸

شب‌ها گذرانده‌ام درین کوی

وین طرفه که در میان سحر نیست

۲۰۹

شب نیست که خستهٔ فراقت

بر بستر درد محتضر نیست

۲۱۰

بشتاب که عمر رفت بشتاب

دریاب که فرصت آن‌قدر نیست

۲۱۱

با آنکه تو در دلی شب و روز

از حال دلم تو را خبر نیست

۲۱۲

از باعث غصه‌ام چه پرسی

بگذار که قصه مختصر نیست

۲۱۳

دست از سرم ای طبیب بردار

این درد دل است درد سر نیست

۲۱۴

تعجیل مکن به کشتن من

آهسته که خون من هدر نیست

۲۱۵

امروز ستمگر و جفاکار

در شهر تویی کسی دگر نیست

۲۱۶

بیداد تو می‌کشد چه سازم

چون داد زنم که دادگر نیست

۲۱۷

ناچار به صد هزار حسرت

من‌بعد که چارهٔ دیگر نیست

۲۱۸

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۲۱۹

در کوی تو بس که رفتم از دست

افتاد دلم ز دست و بشکست

۲۲۰

من بر سر کوی تو ز بویت

گاهی دیوانه‌ام گهی مست

۲۲۱

سودای تو پختنم ز خامی است

تو یوسف عهد و من تهیدست

۲۲۲

ای تیغ جفا علم نموده

بسم‌الله اگر سر منت هست

۲۲۳

تشریف غم تو هر که پوشید

دامن با دامن بلا بست

۲۲۴

با اینکه خدنگ جور تو دوش

از پهلوی من گذشت و بنشست

۲۲۵

خواهم که به شکر این همه لطف

گه دست ببوسمت گهی شست

۲۲۶

گردد چو بلند شور اشکم

آوازهٔ سیل من شود پست

۲۲۷

از فیض غم تو رفته رفته

جوی اشکم به بحر پیوست

۲۲۸

با اینکه ز سجده جبهه فرسود

نقشم بر درگه تو ننشست

۲۲۹

ای برده دل از کفم به دستان

چون وصل توام نمی‌دهد دست

۲۳۰

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۲۳۱

بر هر که فلک بلا گمارد

او را به غم تو می‌سپارد

۲۳۲

هرچند که می‌درم گریبان

غم دامن من نمی‌گذارد

۲۳۳

هرشب از یاد قامت تو

دل بر سر من قیامت آرد

۲۳۴

چشمم هر روز ماجرای

از خون برخاک می‌نگارد

۲۳۵

چشمت از بس که مست ناز است

دل می‌برد و نگه ندارد

۲۳۶

در شکوه مکن زبان درازم

این شعله مباد سر برآرد

۲۳۷

مردم تا کی ز دل کند گوش

حرفی که مرا به گریه آرد

۲۳۸

گریم بسیار ازان که دل را

دردت بسیار می‌فشارد

۲۳۹

نزدیک شده است اینکه خونم

از دیده به جای آب بارد

۲۴۰

رحم است به حال آنکه بی‌تو

می‌میرد و جان نمی‌سپارد

۲۴۱

تا روز شمار دردمندت

بر بستر غم نفس شمارد

۲۴۲

چون در دل بی‌مروت تو

افسون وفا اثر ندارد

۲۴۳

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۲۴۴

گر با تو نبودی آشنا دل

رسوا نشدی هزار جا دل

۲۴۵

نالم که چرا سپردم ای وای

با همچو تو شوخ میرزا دل

۲۴۶

تا چشم گشاد روز اول

با داغ تو گشت مبتلا دل

۲۴۷

زان روز که عشق‌بازی آموخت

جنگ است مرا همیشه با دل

۲۴۸

من عشق نمی‌شناختم چیست

افکند مرا درین بلا دل

۲۴۹

عمریست که از غمت فتاده است

بر بستر درد بی‌دوا دل

۲۵۰

از وصل تو کس چه طرف بندد

می‌آیی و می‌روی ز جا دل

۲۵۱

شب‌ها از بس که زار نالد

آرام نمی‌دهد مرا دل

۲۵۲

از روزن سینهٔ فگارم

بنگر که غمت چه کرده با دل

۲۵۳

بر حال خراب من نظر کن

ویرانه ببین ز دیده تا دل

۲۵۴

تا چند زند بر آستانت

شیئاً لللّه چون گدا دل

۲۵۵

چون یافتم اینکه بر در تو

هرگز نرسد به مدعا دل

۲۵۶

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

۲۵۷

ای بی‌خبر از خدا بیندیش

بخشای به حال بندهٔ خویش

۲۵۸

شمشیر مکش به کشتن من

از گفتهٔ غیر کوته‌اندیش

۲۵۹

آزردن من روا چه داری

دارم دلکی غمین و صد ریش

۲۶۰

داد از تو که گاهی از سر لطف

مرهم ننهی به ریش درویش

۲۶۱

یک ذره نمی‌کنی جفا کم

هرچند که می‌کنم وفا بیش

۲۶۲

شب می‌گذرد دل حزین را

در زلف تو با هزار تشویش

۲۶۳

این قصه کجا برم که دل را

پیش آمده است کردهٔ خویش

۲۶۴

چون با تو حریف شوخ عیار

منصوبهٔ من نمی‌رود پیش

۲۶۵

رفتم رفتم که همچو واقف

گریان گریان به خانهٔ خویش

۲۶۶

بنشینم و ترک عشق گویم

دست از تو به آب دیده شویم

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…