✦ گنجینه آثار
باب اول در سیرت پادشاهانسعدی
۰زیرمجموعه۲صفحه فعلی
آثار این بخش
نمایش ۱۷ اثر در صفحه ۲
♧
حکایت شمارهٔ ۲۵
سعدی
یکی از ملوکِ عرب شنیدم که متعلّقان را همیگفت: مرسومِ فلان را چندان که هست مُضاعَف کنید که…صاحبدلی بشنید و فریاد و خروش از نِهادش بر آمد. پرسیدندش: چه دیدی؟ گفت: مراتبِ بندگان به د…
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۲۶
سعدی
ظالمی را حکایت کنند که هیزمِ درویشان خریدی به حَیف و توانگران را دادی به طَرْح. صاحبدلی بر…ماری تو که هر که را ببینی، بزنی
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایتِ شمارهٔ ۲۷
سعدی
یکی در صنعتِ کُشتی گرفتن سرآمده بود، سیصد و شصت بندِ فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن…مقامی مُتَّسِع ترتیب کردند و ارکانِ دولت و اعیانِ حضرت و زورآورانِ رویِ زمین حاضر شدند. پس…
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۲۸
سعدی
درویشی مجرّد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت. درویش از آنجا که فَراغِ مُلکِ قناع…پادشه پاسبانِ درویش است
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۲۹
سعدی
یکی از وزرا پیش ذوالنّون مصری رفت و همّت خواست؛ که روز و شب به خدمتِ سلطان مشغولم و به خیر…گر نه اومید و بیمِ راحت و رنج
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۰
سعدی
پادشاهی به کشتنِ بیگناهی فرمان داد. گفت: ای ملِک! به موجبِ خشمی که تو را بر من است، آزارِ…دورانِ بقا چو بادِ صحرا بگذشت
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۱
سعدی
وزرایِ نوشیروان در مهمّی از مَصالحِ مملکت اندیشه همی کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای…بزرجمهر را رایِ ملِک اختیار آمد.
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۲
سعدی
شیّادی گیسوان بافت که من علویم و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همیآیم و قصیدهای…نعمتِ بسیارش فرمود و اکرام کرد. تا یکی از نُدَمایِ حضرتِ پادشاه که در آن سال از سفرِ دریا…
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۳
سعدی
یکی از وزرا به زیردستان رحم کردی و صلاحِ ایشان را به خیر توسّط نمودی.اتفاقاً به خطابِ ملِک گرفتار آمد.
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۴
سعدی
یکی از پسرانِ هارونالرَّشید پیش پدر آمد خشمآلود که فلان سرهنگزاده مرا دشنامِ مادر داد.هارون ارکان دولت را گفت: جَزایِ چنین کس چه باشد؟
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۵
سعدی
با طایفهٔ بزرگان به کشتیدر، نشسته بودم.زَورقی در پیِ ما غرق شد، دو برادر به گِردابی در افتادند.
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۶
سعدی
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر به زورِ بازو نان خوردی.باری، این توانگر گفت درویش را که: چرا خدمت نکنی تا از مشقّتِ کار کردن برهی؟
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۷
سعدی
کسی مژده پیش انوشیروانِ عادل آورد. گفت: شنیدم که فلان دشمنِ تو را خدای ،عَزَّ وَ جَلَّ، بر…گفت: هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۸
سعدی
گروهی حکما به حضرتِ کسریٰ در، به مصلحتی سخن همی گفتند و بزرگمهر که مهترِ ایشان بود خاموش.گفتندش: چرا با ما در این بحث سخن نگویی؟
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۳۹
سعدی
هارونالرشید را چون مُلکِ دیارِ مصر مسلم شد گفت: به خلافِ آن طاغی که به غرورِ مُلکِ مصر دع…سیاهی داشت نام او خَصِیب در غایتِ جهل. مُلکِ مصر به وی ارزانی داشت و گویند: عقل و درایتِ ا…
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۴۰
سعدی
یکی را از مُلوک، کنیزکی چینی آوردند. خواست تا در حالتِ مستی با وی جمع آید. کنیزک ممانعت کر…تو گویی تا قیامت زشترویی
باب اول در سیرت پادشاهان♧حکایت شمارهٔ ۴۱
سعدی
اسکندرِ رومی را پرسیدند: «دیارِ مشرق و مغرب به چه گرفتی؟ که ملوک پیشین را خَزاین و عمر و م…بزرگش نخوانند اهل خرد
باب اول در سیرت پادشاهان