✦ گنجینه آثار

باب اول در سیرت پادشاهانسعدی

۰زیرمجموعه۱صفحه فعلی

آثار این بخش

نمایش ۲۴ اثر در صفحه ۱
♧

حکایت شمارهٔ ۱

سعدی
پادشاهی را شنیدم به کُشتنِ اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالتِ نومیدی مَلِک را دشنام دادن…وقتِ ضرورت چو نَمانَد گریز
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۲

سعدی
یکی از ملوکِ خراسان محمودِ سبکتگین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده…بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۳

سعدی
ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی‌؛ باری پدر به کراهت…اَلشَّاةُ نَظِیفَةٌ وَ الْفِیلُ جِیفَةٌ.
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۴

سعدی
طایفهٔ دزدانِ عرب بر سرِ کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته، و رعیّتِ بُلْدان از مَکایدِ…درختی که اکنون گرفته‌ست پای
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۵

سعدی
سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرایِ اُغْلُمُش دیدم که عقل و کِیاستی و فهم و فِراستی زاید‌الوصف دا…بالایِ سرش ز هوشمندی
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۶

سعدی
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دستِ تطاول به مال رعیّت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز…هر که فریاد‌رسِ روز مصیبت خواهد
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۷

سعدی
پادشاهی با غلامی عَجَمی در کشتی نشست و غلام، دیگر دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده.…بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چند غوطه خورد، مویَش گرفتند و پیشِ کشتی آوردند. به د…
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۸

سعدی
هرمز را گفتند: «وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟» گفت: «خطایی معلوم نکردم، ولیکن…از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۹

سعدی
یکی از ملوکِ عرب رنجور بود در حالتِ پیری و امیدِ زندگانی قطع کرده، که سواری از در درآمد و…بدین امید به سر شد، دریغ، عمرِ عزیز
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۰

سعدی
بر بالینِ تربتِ یحیی، پیغامبر -عَلَیْهِ‌ السّلامُ- معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوکِ…درویش و غنی بندهٔ این خاک درند
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۱

سعدی
درویشی مُسْتَجاب‌الدَّعوة در بغداد پدید آمد. حَجّاجِ یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعا…ای زبردستِ زیردست‌آزار
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۲

سعدی
یکی از ملوکِ بی‌انصاف پارسایی را پرسید؛ از عبادت‌ها کدام فاضل‌تر است؟ گفت: تو را خوابِ نیم…ظالمی را خفته دیدم نیمروز
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۳

سعدی
یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی‌گفت:ما را به جهان خوش‌تر از این یک‌ دم نیست
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۴

سعدی
یکی از پادشاهانِ پیشین در رعایتِ مملکت سستی کردی و لشکر به سختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی…چو دارند گنج از سپاهی دریغ
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۵

سعدی
یکی از وزرا معزول شد و به حلقهٔ درویشان درآمد. اثر برکتِ صحبتِ ایشان در او سرایت کرد و جمع…آنان که به کنجِ عافیت بنشستند
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۶

سعدی
یکی از رفیقان شکایتِ روزگارِ نامساعد به نزد من آورد که کفافِ اندک دارم و عیالِ بسیار و طاق…بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۷

سعدی
تنی چند از روندگان در صحبتِ من بودند، ظاهرِ ایشان به صَلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق…دَرِ میر و وزیر و سلطان را
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۸

سعدی
ملک‌زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت. دستِ کَرَم برگشاد و دادِ سخاوت بداد و نعمتِ بی‌د…نیاساید مَشام از طبلهٔ عود
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۱۹

سعدی
آورده‌اند که نوشین‌روانِ عادل را در شکارگاهی صَید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رف…اگر ز باغِ رعیّت مَلِک خورد سیبی
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۲۰

سعدی
غافلی را شنیدم که خانهٔ رعیت خراب کردی تا خزانهٔ سلطان آباد کند؛ بی‌خبر از قول حکیمان که گ…آتشِ سوزان نکند با سپند
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۲۱

سعدی
مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجالِ انتقام نبود. سنگ را نگاه ه…ناسزایی را که بینی بخت‌یار
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۲۲

سعدی
یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اِعادتِ ذکرِ آن ناکردن اَوْلیٰ. طایفهٔ حکمایِ یونان متفّق…دهقان‌پسری یافتند بر آن صورت که حکیمان گفته بودند. پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمتِ بی…
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۲۳

سعدی
یکی از بندگانِ عَمْروِ لَیْث گریخته بود. کسان در عقبش برفتند و باز آوردند. وزیر را با وی غ…هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست
باب اول در سیرت پادشاهان
♧

حکایت شمارهٔ ۲۴

سعدی
ملِکِ زوزَن را خواجه‌ای بود کریم‌النَّفْسِ نیک‌محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردی و در…صلحِ با دشمن اگر خواهی، هر گه که تو را
باب اول در سیرت پادشاهان