✦ گنجینه آثار

باب دوم در اخلاق درویشانسعدی

۰زیرمجموعه۲صفحه فعلی

آثار این بخش

نمایش ۲۴ اثر در صفحه ۲
♧

حکایت شمارهٔ ۲۵

سعدی
یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقتِ تصوّف؛گفت: پیش از این طایفه‌ای در جهان بودند به‌صورت پریشان و به‌معنی جمع، اکنون جماعتی هستند به…
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۲۶

سعدی
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشه‌ای خفته.شوریده‌ای که در آن سفر همراهِ ما بود نعره‌ای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت…
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۲۷

سعدی
وقتی در سفر حجاز طایفه‌ای جوانانِ صاحبدل هم‌دمِ من بودند و هم‌قدم؛وقت‌ها زمزمه‌ای بکردندی و بیتی محقّقانه بگفتندی و عابدی در سَبیل، منکِر حالِ درویشان بود و…
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۲۸

سعدی
یکی را از ملوک مدّتِ عمر سپری شد؛ قایم‌مقامی نداشت؛ وصیّت کرد که بامدادان نخستین کسی که از…اتفاقاً اوّل کسی که در آمد، گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رُقْعه دوخته.
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۲۹

سعدی
ابوهُرَیْرَه، رَضِیَ اللهُ عَنْهُ، هر روز به خدمتِ مصطفی، صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ، آمدی. گفت…صاحبدلی را گفتند: بدین خوبی که آفتاب است، نشنیده‌ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورد…
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۰

سعدی
یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقتِ ضبطِ آن نداشت و بی اختیار از او صاد…شکم زندانِ باد است ای خردمند
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۱

سعدی
از صحبتِ یارانِ دِمَشْقم مَلالتی پدید آمده بود؛ سر در بیابانِ قُدس نهادم و با حیوانات اُنس…تا وقتی که اسیرِ فرنگ شدم، در خَنْدَقِ طَرابُلُس با جُهودانم به کارِ گِل بداشتند.
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۲

سعدی
یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عِیالان داشت: اوقاتِ عزیز چگونه می‌گذرد؟ گفت: همه شب در…ملِک را مضمونِ اشارتِ عابد معلوم گشت. فرمود تا وجهِ کَفافِ وی معیّن دارند و بارِ عِیال از…
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۳

سعدی
یکی از مُتَعَبِّدان در بیشه زندگانی کردی و برگِ درختان خوردی.پادشاهی به حکمِ زیارت به نزدیک وی رفت و گفت: اگر مصلحت بینی به شهر اندر، برای تو مَقامی بس…
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۴

سعدی
مطابقِ این سخن، پادشاهی را مُهِمّی پیش آمد. گفت: اگر این حالت به مرادِ من بر آید، چندین دِ…چون حاجتش برآمد و تشویشِ خاطرش برفت، وفایِ نذرش به وجودِ شرطْ لازم آمد. یکی را از بندگان خ…
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۵

سعدی
یکی را از علمایِ راسخ پرسیدند: چه گویی در نانِ وقف؟گفت: اگر نان از بهرِ جمعیّتِ خاطر می‌ستاند، حلال است و اگر جمع از بهرِ نان می‌نشیند، حرام.
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۶

سعدی
درویشی به مَقامی در آمد که صاحبِ آن بُقعه کریم‌النَّفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل و بَلاغت در صحب…درویش راهِ بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده.
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۷

سعدی
مریدی گفت پیر را: چه کنم کز خَلایق به رنج اندرم، از بس که به زیارتِ من همی‌آیند و اوقاتِ م…گفت: هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یک…
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۸

سعدی
فقیهی پدر را گفت: هیچ از این سخنانِ رنگینِ دلاویزِ متکلّمان در من اثر نمی‌کند، به حکمِ آن…ترکِ دنیا به مردم آموزند
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۳۹

سعدی
یکی بر سرِ راهی مستْ خفته بود و زمامِ اختیار از دست رفته.عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالتِ مستقبَح او نظر کرد.
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۴۰

سعدی
طایفهٔ رندان به خلافِ درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند.شکایت از بی‌طاقتی پیشِ پیرِ طریقت برد که چنین حالی رفت.
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۴۱

سعدی
این حکایت شنو که در بغدادرایت و پرده را خلاف افتاد
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایتِ شمارهٔ ۴۲

سعدی
یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.گفت: این را چه حالت است؟
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۴۳

سعدی
بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا. گفت: کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دا…همراه اگر شتاب کند، همره تو نیست
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۴۴

سعدی
پیرمردی لطیف در بغداددخترک را به کفشدوزی داد
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۴۵

سعدی
آورده‌اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جایِ زنان رسیده، و با وجود جِهاز و نعمت کسی د…زشت باشد دَبِیقی و دیبا
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۴۶

سعدی
پادشاهی به دیدهٔ اِستِحقار در طایفهٔ درویشان نظر کرد.یکی زآن میان به فِراست به جای آورد و گفت: ای مَلِک! ما در این دنیا به جَیْش از تو کمتریم و…
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۴۷

سعدی
دیدم گلِ تازه چند دستهبر گنبدی از گیاه رُسته
باب دوم در اخلاق درویشان
♧

حکایت شمارهٔ ۴۸

سعدی
حکیمی را پرسیدند: از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟گفت: آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.
باب دوم در اخلاق درویشان