✦ گنجینه آثار
باب دوم در اخلاق درویشانسعدی
۰زیرمجموعه۱صفحه فعلی
آثار این بخش
نمایش ۲۴ اثر در صفحه ۱
♧
حکایت شمارهٔ ۱
سعدی
یکی از بزرگان گفت پارسایی را: چه گویی در حقِ فلان عابد که دیگران در حقِ وی به طعنه سخنها…گفت: بر ظاهرش عیب نمیبینم و در باطنش غیب نمیدانم.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۲
سعدی
درویشی را دیدم، سر بر آستانِ کعبه همیمالید و میگفت: یا غَفور! یا رحیم! تو دانی که از ظَل…عذرِ تقصیرِ خدمت، آوردم
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۳
سعدی
عبدالقادرِ گیلانی را، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، دیدند در حرمِ کعبه روی بر حَصْبا نهاده، همی…روی بر خاکِ عجز، میگویم
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۴
سعدی
دزدی به خانهٔ پارسایی در آمد؛ چندان که جست چیزی نیافت. دلتنگ شد. پارسا خبر شد. گلیمی که بر…شنیدم که مردانِ راهِ خدای
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۵
سعدی
تنی چند از روندگان متّفقِ سیاحت بودند و شریکِ رنج و راحت. خواستم تا مُرافقت کنم، موافقت نک…اِنْ لَمْ اَکُنْ راکِبَ الْمَواشی
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۶
سعدی
زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که ارادتِ او بود و چون به نم…ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۷
سعدی
یاد دارم که در ایام طُفولیّت مُتَعَبِّد بودمی و شبخیز و مُوْلَعِ زهد و پرهیز.شبی در خدمتِ پدر، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصْحَفِ…
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۸
سعدی
یکی را از بزرگان به محفلیاندر همیستودند و در اوصافِ جمیلش مبالغه میکردند.سر بر آورد و گفت: من آنم که من دانم.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۹
سعدی
یکی از صُلَحایِ لبنان که مَقاماتِ او در دیارِ عرب مذکور بود و کرامات مشهور، به جامعِ دِمشق…چون از نماز بپرداختند یکی از اصحاب گفت: مرا مشکلی هست؛ اگر اجازتِ پرسیدن است.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۰
سعدی
یکی پرسید از آن گمکردهفرزندکه ای روشنگُهر پیرِ خردمند
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۱
سعدی
در جامع بَعْلَبَکَّ وقتی کلمهای همیگفتم به طریقِ وعظ با جماعتی افسرده، دل مرده، ره از عا…دیدم که نفسم در نمیگیرد و آتشم در هیزمِ تر اثر نمیکند.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۲
سعدی
شبی در بیابانِ مکّه از بیخوابی پایِ رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بد…پایِ مسکینْ پیاده چند رود؟
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۳
سعدی
پارسایی را دیدم بر کنارِ دریا که زخمِ پلنگ داشت و به هیچ دارو بِه نمیشد.مدّتها در آن رنجور بود و شکر خدای، عَزَّوَجَّلَ، عَلَیالدَّوام گفتی. پرسیدندش که شکر چه م…
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۴
سعدی
درویشی را ضَرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید.حاکم فرمود که دستش بدر کنند.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۵
سعدی
پادشاهی پارسایی را دید.گفت: هیچت از ما یاد آید؟
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۶
سعدی
یکی از جملهٔ صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ.پرسید که موجبِ درجاتِ این چیست و سبب دَرَکاتِ آن؟ که مردم به خلاف این معتقد بودند.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۷
سعدی
پیادهای سر و پا برهنه با کاروانِ حجاز از کوفه به در آمد و همراهِ ما شد و معلومی نداشت؛خرامان همیرفت و میگفت:
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۸
سعدی
عابدی را پادشاهی طلب کرد.اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقادی که دارد در حقِّ من زیادت کند.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۱۹
سعدی
کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمتِ بیقیاس ببردند.بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شَفیع آوردند و فایده نبود.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۲۰
سعدی
چندانکه مرا شیخِ اَجَلّ، ابوالفرج بن جوزی، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، ترکِ سَماع فرمودی و ب…ناچار به خلافِ رایِ مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مُجالست حَظّی برگرفتمی و چون نصیحتِ شیخم…
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۲۱
سعدی
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟گفت: از بی ادبان؛ هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعلِ آن پرهیز کردم.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۲۲
سعدی
عابدی را حکایت کنند که شبی ده مَن طعام بخوردی و تا سحر خَتْمی در نماز بکردی.صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضلتر بودی.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۲۳
سعدی
بخشایِشِ الهی گمشدهای را در مَناهی، چراغِ توفیق فرا راه داشت تا به حلقهٔ اهلِ تحقیق در آ…به یُمنِ قدمِ درویشان و صدقِ نَفَسِ ایشان ذَمایمِ اخلاقش به حَماید مبدّل گشت.
باب دوم در اخلاق درویشان♧حکایت شمارهٔ ۲۴
سعدی
پیشِ یکی از مشایخ گله کردم که: فلان به فَسادِ من گواهی داده است.گفتا: به صَلاحش خجل کن!
باب دوم در اخلاق درویشان