✦ گنجینه آثار

باب ششم در ضعف و پیریسعدی

۰زیرمجموعه۱صفحه فعلی

آثار این بخش

نمایش ۹ اثر در صفحه ۱
♧

حکایت شمارهٔ ۱

سعدی
با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی‌کردم که جوانی در آمد و گفت: در این میان کسی هست ک…غالب اشارت به من کردند.
باب ششم در ضعف و پیری
♧

حکایت شمارهٔ ۲

سعدی
پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و د…از جمله می‌گفتم: بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جها…
باب ششم در ضعف و پیری
♧

حکایت شمارهٔ ۳

سعدی
مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی.شبی حکایت کرد: مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است. درختی در این وادی زیارتگاه است ک…
باب ششم در ضعف و پیری
♧

حکایت شمارهٔ ۴

سعدی
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه‌ای سست مانده.پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی‌آمد و گفت: چه نشینی که نه جای خفتن است؟
باب ششم در ضعف و پیری
♧

حکایت شمارهٔ ۵

سعدی
جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب ا…روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد. بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشا…
باب ششم در ضعف و پیری
♧

حکایت شمارهٔ ۶

سعدی
وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم؛ دل‌آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خُردی فرامو…چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
باب ششم در ضعف و پیری
♧

حکایت شمارهٔ ۷

سعدی
توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی…صاحبدلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سرِ زبان است و زر در میانِ جان.
باب ششم در ضعف و پیری
♧

حکایت شمارهٔ ۸

سعدی
پیرمرد‌ی را گفتند: چرا زن نکنی؟گفت: با پیرزنانم عیشی نباشد.
باب ششم در ضعف و پیری
♧

حکایت شمارهٔ ۹

سعدی
شنیده‌ام که در این روزها کهن پیریخیال بست به پیرانه‌سر که گیرد جفت
باب ششم در ضعف و پیری