۰
مبارک روز بود امروز، یارا
که دیدار تو روزی گشت ما را
۱
من آن دوزخ دلم، یارب، که دیدم
به چشم خود بهشت آشکارا
۲
نه مهرست این، که داغ دولتست این
که بر دل بر ز دست این بینوا را
۳
ز یک نا گه چه گنج دولتست این؟
که در دست اوفتاد این بینوا را
۴
درین حالت که من روی تو دیدم
عنایتهاست با حالم خدا را
۵
هم آه آتشینم کارگر بود
که شد نرم آن دل چون سنگ خارا
۶
مرا تشریف یک پرسیدنت به
ز تخت کیقباد و تاج دارا
۷
بکش زود اوحدی را، پس جدا شو
که بیرویت نمیخواهد بقا را
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.