۰
چون کژ کنی به شیوه به سر بر کلاه را
زلف و رخ تو طیره کند مشک و ماه را
۱
یزدان هزار عذر بخواهد ز روی تو
فردا که هیچ عذر نباشد گناه را
۲
نشگفت پای ما که بر آید به سنگ غم
زیرت که احتیاط نکردیم راه را
۳
دارم گواه آنکه تو کشتی مرا، ولیک
ترسم که: نرگست بفریبد گواه را
۴
روزی چنان بگریم ازین غم، که اشک من
ز آن خاک آستان بدماند گیاه را
۵
گر بشنود جفا که تو در شهر میکنی
خسرو بیاغیان نفرستد سپاه را
۶
شد سالها که بندهٔ تست اوحدی، دریغ
کز حال بندگان خبری نیست شاه را
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.