۰
نیست در آبگینه آتش و آب
بادهشان رنگ میدهد، دریاب
۱
باده نیز اندر اصل خود آبیست
کآفتابش فروغ بخشد و تاب
۲
ز آب بی رنگ شد عنب موجود
وز عنب شیره وز شیره شراب
۳
زین منازل نکرده آب گذار
هیچ کس را نکرد مست خراب
۴
باش، تا رنگ و بوی برخیزد
که همان آب صرف بینی، آب
۵
هر کس از باده نسبتی دیدند
جمله بین کس نشد ز روی صواب
۶
چشم ازو رنگ برد و بینی بوی
عاقلش سکر دید و غافل خواب
۷
اگرت چشم دوربین باشد
بر گرفتم ازان جمال نقاب
۸
اوحدی، هرچه غیر او بینی
نیست یک باره جز غرور سراب
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.