۰
یا بپوش آن روی زیبا در نقاب
یا دگر بیرون مرو چون آفتاب
۱
بند کن زلف جهان آشوب را
گر نمیخواهی جهانی را خراب
۲
رنج من زان چشم خوابآلود تست
چون کنم، کندر نمیآید ز خواب؟
۳
زلف را وقتی اگر تابی دهی
آن تو دانی، روی را از من متاب
۴
من که خود میمیرم از هجران تو
بر هلاک من چه میجویی شتاب؟
۵
تا نرفتی در نیامد تیره شب
تا نیایی بر نیاید آفتاب
۶
حال هجران تو من دانم، که من
سینهای دارم پر از آتش کباب
۷
عاشقم، روزی بر آویزم بتو
تشنهام، خود را در اندازم به آب
۸
اوحدی کامروز هجران تو دید
ایزدش فردا نفرماید عذاب
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.