۰
روزگار از رخ تو شمعی ساخت
آتشی در نهاد ما انداخت
۱
ما طلبگار عافیت بودیم
در کمین بود عشق، بیرون تاخت
۲
سوختم در فراق و نیست کسی
که مرا چارهای تواند ساخت
۳
مگر او رحمتی کند، ورنه
هر کرا او بزد، کسی ننواخت
۴
عاشقانش چرا کشند به دوش؟
سر، که در پای دوست باید باخت
۵
اوحدی آن چنان درو پیوست
که نخواهد به خویشتن پرداخت
۶
سخن او نمیتوان گفتن
دم نزد هر که این سخن بشناخت
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.