۰
ترک عجمی کاکل ترکانه برانداخت
از خانه برون آمد و صد خانه برانداخت
۱
در حلق دل شیفته شد حلقه به شوخی
هر موی که زلفش ز سرشانه برانداخت
۲
آه از جگر صورت دیوار برآمد
چون عکس رخ خویش به کاشانه برانداخت
۳
شوق لب چون جام عقیقش ز لطافت
خون از دهن ساغر و پیمانه برانداخت
۴
فریاد! که چشمم ز فراق لب لعلش
مانندهٔ دریا در و دردانه برانداخت
۵
دردا! که: فراق رخ آن ترک پریوش
بنیاد من عاشق دیوانه بر انداخت
۶
گر یاد کند زاوحدی آن ماه عجب نیست
خورشید بسی سایه به ویرانه برانداخت
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.