اثر ادبی

شمارهٔ ۲ - وله ایضا (من و آن دلبر خراباتی - فی طریق الهوی کمایاتی)

اوحدی مراغه‌ای•ترجیعات•وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
♡
۰

در خرابات عاشقان کوییست

وندر آن خانه یک پری‌روییست

۱

طوقداران چشم آن ماهند

هر کجا بسته طاق ابروییست

۲

در خم زلف همچو چوگانش

فلک و هر چه در فلک گوییست

۳

به نفس چون مسیح جان بخشد

هر کرا از نسیم او بوییست

۴

ورقی باز کردم از سخنش

زیر هر توی این سخن توییست

۵

من ازو دور و او به من نزدیک

پرده اندر میان من و اوییست

۶

آتش عشق او بخواهد سوخت

در جهان هر چه کهنه و نوییست

۷

سوی او راهبر نخواهم شد

تا مرا رخ به سایه و سوییست

۸

اوحدی با کسی نمی‌گوید

نام آن بت، که نازکش خوییست

۹

چون ازو نیست می‌شوم هر دم

تا ز هستی من سر موییست

۱۰

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۱۱

نه خرابات خیک و کاسه و می

نه خرابات چنگ و بربط و نی

۱۲

آن خراباتهای بی ره و رو

بر خراباتیان گم شده پی

۱۳

همه را دیده بر حدیقهٔ قدس

همه را روی در حظیرهٔ حی

۱۴

گر در آن کوچه باریابی تو

کی از آن کوچه باز گردی، کی؟

۱۵

بگذر از اختلاف امشب و دی

تا برون آید آن بهار از دی

۱۶

چو بالا رسی، ز لا تا تو

ندری نامهٔ «الیک» و «الی»

۱۷

تا تو باشی و او، جدا باشد

آسمان از زمین و نور از فی

۱۸

نقش خود برتراش و او را باش

تا شود جملهٔ جهان یک شی

۱۹

روی آن بت، که اوحدی دیدست

نتوان دید جز ببینش وی

۲۰

سالها شد که راه می‌پویم

چون نخواهد شد این بیابان طی

۲۱

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۲۲

هر دم از خانه رخ بدر دارد

در پی عاشقی نظر دارد

۲۳

هر زمان مست مست بر سر کوی

با کسی دست در کمر دارد

۲۴

هر دمی عاشق دگر جوید

هر شبی مجلس دگر دارد

۲۵

یار آنکس شود که می‌نوشد

دست آن کس کشد که زر دارد

۲۶

دوست گیرد نهان و فاش کند

مخلصان را درین خطر دارد

۲۷

هر که قلاش‌تر ز مردم شهر

پیش او راه بیشتر دارد

۲۸

یار ترسا و ما مترس از کس

عاشقی خود همین هنر دارد

۲۹

عشق معشوقهٔ خراباتست

زانکه عشقست کین اثر دارد

۳۰

در خرابات ما شود عاشق

هر که پروای دردسر دارد

۳۱

اوحدی تاکنون دری می‌زد

چون خرابات ما دو در دارد

۳۲

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۳۳

سخنی می‌رود، به من کن گوش

پیش از آن کز سخن شوم خاموش

۳۴

جز یکی نیست نقد این عالم

باز جوی و به عالمش مفروش

۳۵

گل این باغ را تویی غنچه

سر این گنج را تویی سرپوش

۳۶

پرده بردار، تا ببینی خوش

دست با دوست کرده در آغوش

۳۷

گر کسی می‌شوی، به جز تو کسی

در جهان نیست، بشنو و مخروش

۳۸

اگر این حال بر تو کشف شود

برهی از خیال امشب و دوش

۳۹

باز دانی که: من چه می‌گویم

گرت افتد گذر به عالم هوش

۴۰

آن شناسد حدیث این دل مست

که ازین باده کرده باشد نوش

۴۱

در دلم آتشست و در چشم آب

جای آن باشد ار برآرم جوش

۴۲

اوحدی بازگشت گوشه نشین

اگرم فتنه‌ای نگیرد گوش

۴۳

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۴۴

نیست رنگی در آبگینه و آب

باده‌شان رنگ می‌دهد، دریاب

۴۵

باده نیز اندر اصل خود آبیست

کافتابش فروغ بخشد و تاب

۴۶

ز آب بی‌رنگ شد عنب موجود

و ز عنب شیره و ز شیره شراب

۴۷

زین منازل نکرده آب گذر

هیچ کس را نکرده مست و خراب

۴۸

باش، تا رنگ دید و بینی بوی

عقل ازو سکر دید و غافل خواب

۴۹

اگرت چشم دوربین باشد

برگرفتم از آن جمال نقاب

۵۰

غیر ازو هر چه می‌نماید رخ

نیست یکباره جز غرور و سراب

۵۱

دیدهٔ اوحدی به جستن اوست

گر بیابد به کام دیده جواب

۵۲

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۵۳

جز تو کس در جهان نمی‌دانم

وز تو چیزی نهان نمی‌دانم

۵۴

بی‌نشان تو نیست یک ذره

به جز این یک نشان نمی‌دانم

۵۵

با تو پوشیده حالتیست مرا

که درستش بیان نمی‌دانم

۵۶

گرچه داناست نام من، لیکن

تا نگویی: بدان، نمی‌دانم

۵۷

این تویی، یا منم، بگو تا: کیست؟

شرح این کن، که آن نمی‌دانمم

۵۸

آن چنانم به بویت، ای گل، مست

که گل از بوستان نمی‌دانم

۵۹

به اشارت حدیث خواهم گفت

که غریبم، زبان نمی‌دانم

۶۰

دوستان، جز حدیث او مکنید

که من این داستان نمی‌دانم

۶۱

اوحدی باز در میان آمد

کام او زین میان نمی‌دانم

۶۲

چون پس از عمرها که گردیدم

راه این آستان نمی‌دانم

۶۳

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۶۴

باز غوغای او علم برداشت

عشق او خنجر ستم برداشت

۶۵

هرچه بی‌راه دید غارت کرد

و آنچه بر راه دید هم برداشت

۶۶

دوست احرام آشنایی بست

نام بیگانه زین حرم برداشت

۶۷

خطبها چون به نام او کردند

جمله را سکه از درم برداشت

۶۸

آفتاب رخش ظهور گرفت

وز دل من غمام غم برداشت

۶۹

مطرب عشق را نوا نو شد

کین کهن جامه جام جم برداشت

۷۰

اندر آن جام چون خدا را دید

از کتاب خودی رقم برداشت

۷۱

روز صید آن سوار ازین نخجیر

پر بیفگند، لیک کم برداشت

۷۲

دل نادان من امانت عشق

هم به پشتی آن کرم برداشت

۷۳

دست او چون به حکم دستوری

از من و اوحدی قلم برداشت

۷۴

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۷۵

مستمع نیست، تا بگویم راست

کندرین گنبد این نوا چه نواست

۷۶

هر چه گویی درو، چو آن شنوی

پس یکی باشد، این یک و دو چراست

۷۷

تو یکی، او یکی، دو باشد دو

این یکی زان یکی بباید کاست

۷۸

رشته‌ای گر هزار تو گردد

چون سر رشته یافتی یکتاست

۷۹

گر ز دریا جدا شود قطره

نه که دریا جدا و قطره جداست؟

۸۰

یار با ماست وین سخن ز نهفت

من برون می‌برم چو موی ز ماست

۸۱

نیست بی زبده شیر، اشارت کن

که کدامست شیر و زبده کجاست؟

۸۲

آسمان و زمین گرفت این نور

باز بینید کین چه نشو و نماست؟

۸۳

اوحدی‌وار می‌زنم در دوست

تا چه در می‌زند ارادت و خواست

۸۴

ساختم پرده، گر نگردد کج

کردم آهنگ اگر بیاید راست

۸۵

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۸۶

سایهٔ نور پاش می‌بینم

زانکه در جمله جاش می‌بینم

۸۷

آفتابی بدین عظیمی را

ذره‌ای در هواش می‌بینم

۸۸

آنکه عمری بگشتم از پی او

با خود اندر سراش می‌بینم

۸۹

روز و شب در بلاش می‌سوزم

تا نگویی: بلاش می‌بینم

۹۰

این که وقتی بنالم از غم او

نه که از خود جداش می‌بینم

۹۱

بینشم بی‌خدا کجا باشد؟

چو به نور خداش می‌بینم

۹۲

صورت او چو روشن آینه‌ایست

که جهان در صفاش می‌بینم

۹۳

هر چه از کاینات گیرد رنگ

جمله در خاک پاش می‌بینم

۹۴

اوحدی در قفای ماست، دگر

دو سه روز از قفاش می‌بینم

۹۵

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۹۶

بده، ای ساقی، آن شراب چو زنگ

بزن، ای مطرب حریفان، چنگ

۹۷

که نیابی تو بی‌پریشانی

دل که باشد به زلف یار آونگ

۹۸

با من ار می‌روی به جستن او

دامن خویشتن بگیر به چنگ

۹۹

کانچه جستی درون جبهٔ تست

خواهش از روم جوی و خواه از زنگ

۱۰۰

ز آب و گل زاده‌ای، از آنی گم

در بیابان جهل چون خر لنگ

۱۰۱

از دل و جان برآی، تا برود

در دمی همت تو صد فرسنگ

۱۰۲

کاهن و سنگ را چو آب کند

آتشی، کو بزاد از آهن و سنگ

۱۰۳

نام و نقش خود از میان برگیر

تا ترا در کنار گیرد تنگ

۱۰۴

خواجه جانست، چون بمیرد تن

باده آبست، چون ببرد رنگ

۱۰۵

اوحدی شد به عاشقی بد نام

آن نگار از زمانه دارد ننگ

۱۰۶

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۱۰۷

یار، دوشم ز راه مهمانی

به خرابی کشید و ویرانی

۱۰۸

داشت در پیش رویم آینه‌ای

تا بدیدم درو به آسانی

۱۰۹

که جزو نیست هر چه می‌دانم

که ازو خاست هر چه می‌دانی

۱۱۰

انس با عالم الهی گیر

به تو گفتم طریق انسانی

۱۱۱

دو قدم بیش نیست راه، ولی

تو در اول قدم همی‌مانی

۱۱۲

گر نه آن نور در تجلی بود

آن «اناالحق» که گفت و «سبحانی»؟

۱۱۳

که تواند به غیر او گفتن؟

«لیس فی جبتی» که می‌خوانی

۱۱۴

هر چه هستیست در تو موجودست

خویشتن را مگر نمی‌دانی

۱۱۵

ای که روز و شبت همی‌خوانم

گرچه هرگز مرا نمی‌خوانی

۱۱۶

زان شراب بقا بده جامی

تا تن اوحدی شود فانی

۱۱۷

آشکارا اگر توانم نیک

ورنه، تا می‌توان، به پنهانی

۱۱۸

من و آن دلبر خراباتی

فی الطریق الهوی کمایاتی

۱۱۹

پرسش خسته‌اش روا باشد

که درین درد بی‌دوا باشد

۱۲۰

کس درین خانه نیست بیگانه

مرد باید که آشنا باشد

۱۲۱

در جهان تو باشد این من و تو

در جهان خدا خدا باشد

۱۲۲

بنماید ترا، چنانکه تویی

اگر آیینه را صفا باشد

۱۲۳

بی‌قفا روی نیست در خارج

وندر آیینه نی‌قفا باشد

۱۲۴

اندر آیینه هیچ ننماید

که نه این شهریار ما باشد

۱۲۵

در صفا نیست صورت دوری

دوری از ظلمت هوا باشد

۱۲۶

این جدایی و کندی روشست

روش عاشقان جدا باشد

۱۲۷

از خطای خطست اگر دویی است

این دو بینی از آن خطا باشد

۱۲۸

اوحدی گر ز دوست برگردد

هر دم اندر دم بلا باشد

۱۲۹

چون درین آفتاب می‌سوزم

تا ز من ذره‌ای به جا باشد

۱۳۰

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۱۳۱

چیست این دیر پر ز راهب و قس؟

بسته بر هم هزار زنگ و جرس

۱۳۲

زین طرف نغمه‌ای که: «لاتامن»

زان جهت غلغلی که: «لاتیاس»

۱۳۳

عهد و میثاق کرد گرگ و شبان

یار و انباز گشت دزد و عسس

۱۳۴

چند ازین جستجوی باطل، چند؟

بس ازین گفتگوی بیهده، بس

۱۳۵

حرف زاید منه برین جدول

نقش خارج مزن برین اطلس

۱۳۶

کندرین خنب نیست جز یک رنگ

وندرین خانه نیست جز یک کس

۱۳۷

یک حدیثست و صد هزار ورق

یک سوارست و صد هزار فرس

۱۳۸

عیب ما نیست گر نمی‌بینیم

گوهری در میان چندین خس

۱۳۹

نیست در کارخانه جز یک کار

و آن تو داری، به غور کار برس

۱۴۰

دلم از زهد اوحدی بگرفت

گر امانم دهد اجل، زین پس

۱۴۱

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۱۴۲

همه عالم پرست ازین منظور

همه آفاق را گرفت این نور

۱۴۳

هر یک از جانبیش می‌جویند

مصطفی از حرم، کلیم از طور

۱۴۴

اصل این کل و جز و یک کلمه است

خواه توراة خوان و خواه زبور

۱۴۵

حاصل شهر عاشقان شهریست

گرد بر گرد آن هزاران سور

۱۴۶

باش تا نقد او شود پیدا

باش تا کار او رسد به ظهور

۱۴۷

گرچه در پیش چشم و ما مفلس

دست در دستگاه و ما مهجور

۱۴۸

یار نزدیک‌تر ز تست به تو

تو ز نزدیک او چرایی دور؟

۱۴۹

تاکنون اوحدی اگر می‌پخت

آرزوی بهشت و حور و قصور

۱۵۰

رفتنی رفت، بعد ازین تو مرا

گر گنه گار داری، ار معذور

۱۵۱

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۱۵۲

مدتی من به کار خود بودم

با خود و روزگار خود بودم

۱۵۳

صورتی چند نقش می‌بستم

گرچه هم در دیار خود بودم

۱۵۴

به دیار کسان شدم ناگاه

گرچه هم در دیار خود بودم

۱۵۵

به در هر حصار می‌گشتم

نه که من در حصار خود بودم

۱۵۶

سالها یار، یار می‌گفتم

خود به تحقیق یار خود بودم

۱۵۷

گفتم: او را شکار کردم، لیک

چون بدیدم شکار خود بودم

۱۵۸

یک شبم یار در کنار کشید

روز شد، در کنار خود بودم

۱۵۹

غم دل با کسی نخواهم گفت

چون غم و غمگسار خود بودم

۱۶۰

اوحدی پیش من حجاب نشد

زانکه خود پرده‌دار خود بودم

۱۶۱

گفتم: این اختیار نیست مرا

چون که در اختیار خود بودم

۱۶۲

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۱۶۳

دوست به کاروان «کن فیکون»

آمد از شهر لامکان بیرون

۱۶۴

عور گشت از لباس بیچونی

باز پوشید کسوت چه و چون

۱۶۵

گر بر آمد بصورت لیلی

گه در آمد بدیدهٔ مجنون

۱۶۶

گاه مشهور شد بیت نور

گاه مذکور شد بسورت نون

۱۶۷

چون به آب و زمین او بودست

ریشه و بیخهای گوناگون

۱۶۸

پیش کافور و زنجبیل نهاد

عسل و تین و روغن زیتون

۱۶۹

می‌سرشت این چهار جسم بهم

مدتی، تا تمام شد معجون

۱۷۰

دردها را دوانهاد، دوا

زهرها را ازو نبشت افسون

۱۷۱

اوحدی شربتی از آن بچشید

گشت دیوانه «والجنون فنون»

۱۷۲

پر دویدم بهر دری زین پیش

بر من این در چو بازگشت اکنون

۱۷۳

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۱۷۴

می‌بیاور، که توبه بشکستم

یا مده می، که از غمش مستم

۱۷۵

نی، که من جز به می نخواهم داد

بعد ازین گر به جان رسد دستم

۱۷۶

درجهان می مرا چنان سازد

که ندانم که در جهان هستم

۱۷۷

خلوتی داشتم به جستن او

چون بجست او مرا،برون جستم

۱۷۸

به یکی کردم از دو عالم روی

دیده از دیگران فرو بستم

۱۷۹

در کف پای آن یکی خاکم

بر سر کوی آن یکی پستم

۱۸۰

ببریدم دل از تعلق غیر

زان بریدن به دوست پیوستم

۱۸۱

ز اوحدی دل به رنج بود و چو دل

اوحدی شد، ز اوحدی رستم

۱۸۲

تا به اکنون ز پند گویان بود

بند بر پای و حلق در شستم

۱۸۳

بعد از این، چون به حکم گستاخی

در خرابات عشق بنشستم

۱۸۴

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهی کمایاتی

۱۸۵

گر به دست آوریم دامن دوست

همه او را شویم و خود همه اوست

۱۸۶

آنکه او را در آب می‌جویی

همچو آیینه با تو رو در روست

۱۸۷

تو تویی و تو از میان برگیر

کز تویی تو رشتهٔ تو دو توست

۱۸۸

گر شود کوزه کوزه‌گر،نه شگفت

که بسی کاسه سوده گشت و سبوست

۱۸۹

تو به مویی بجسته‌ای، ورنه

از تو تا آنکه جسته‌ای یک موست

۱۹۰

همه از یک درخت رست این چوب

که گهی صولجان و گاهی گوست

۱۹۱

«ها» که اسم اشارتست از اصل

الفش را چو واو کردی هوست

۱۹۲

انقلابی ضرورتست این‌جا

تا تو این مغز بر کشی از پوست

۱۹۳

منشین تشنه، اوحدی که ترا

پای در آب و جای بر لب جوست

۱۹۴

مدتی توبه داشتم و اکنون

که خرابات عشق در پهلوست

۱۹۵

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۱۹۶

هر چه من گویم،ای دبیر امروز

نه به خویشم، ز من مگیر امروز

۱۹۷

قلم نیستی به من در کش

که گرفتارم و اسیر امروز

۱۹۸

میل یار قدیم دارد دل

تن ازین غصه‌گو: بمیر امروز

۱۹۹

سالها در کمین نشستم، تا

در کمانم کشد چو تیر امروز

۲۰۰

رو بشارت بزن، که گشت یکی

با غلام خود آن امیر امروز

۲۰۱

چشم گژبین چو از میان برخاست

راست شد شاه با فقیر امروز

۲۰۲

پرده برمن مدر، که نتوان دوخت

نظر از یار بی نظیر امروز

۲۰۳

چون در آمیخت آب ما با شیر

چون جدا می‌کنی ز شیر امروز

۲۰۴

اوحدی،جز حدیث دوست مگوی

که جزو نیست در ضمیر امروز

۲۰۵

به تو رمزی بگویم، ار شنوی

از زبانم سخن پذیر امروز:

۲۰۶

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۲۰۷

چند وچند؟ ای دل ملامت کش

زین من و ما و این عمامه و فش

۲۰۸

سر مگردان ز خنجر آن دوست

رخ مپیچان ز تیر آن ترکش

۲۰۹

نوشدارو، که: غیر دوست دهد

زهر باشد، به خاک ریز و مچش

۲۱۰

دل ز دنیا و آخرت برگیر

به چنین جوع روزه گیر و عطش

۲۱۱

رخ به وحدت نهاده‌ای، بردار

از میان اختلاف روم و حبش

۲۱۲

قل کن روی کعبتین جهت

تا ببینی یکی مقابل شش

۲۱۳

چند گویی که؟ خانه تاریکست؟

نیست تاریک، چشم تست اعمش

۲۱۴

قابلی نیست، چون پذیرد نور؟

آتشی نیست، کی بسوزد غش؟

۲۱۵

ز احد گر نشان همی طلبی

به سر اوحدی قلم درکش

۲۱۶

در بدین ناخوشان ببند امروز

تا برانیم چند روزی خوش

۲۱۷

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

۲۱۸

اشک من سرخ کرد و رویم زرد

با من آن بی‌وفا ببین که چه کرد؟

۲۱۹

همچو خون در رگست و رگ در تن

آنکه آبم ببرد و خونم خورد

۲۲۰

عشق آن دوست چون برآرد دست

سر ز پا، پا ز سر نداند مرد

۲۲۱

همه را کشت، تا نماند غیر

کشته را سوخت، تا بماند فرد

۲۲۲

می‌کشد تیغ و نیست پای گریز

می‌کشد زار و نیست جای نبرد

۲۲۳

تا دو چشمم به دست بینا شد

هجر او وصل گشت و خارش ورد

۲۲۴

پیش ابداعیان چه دیر و چه زود؟

نزد توحیدیان چه گرم و چه سرد؟

۲۲۵

این همه نقشها که می‌بینی

از یکی کارگاه دان و نورد

۲۲۶

اوحدی گر یکی شود با ما

از حریفان همی بریم این نرد

۲۲۷

قصهٔ درد خویشتن گفتم

گر نیاید پدید داروی درد

۲۲۸

من و آن دلبر خراباتی

فی طریق الهوی کمایاتی

✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…