۰
زاهدی از خوان رضا توشه گیر
گشت ز غوغای جهان گوشهگیر
۱
شد ز بسی سجدهٔ پنهانیش
خاک زمین صندل پیشانیش
۲
تا به نود سال درین داوری
داشت ز توفیق خدا یاوری
۳
صبح دمی خضر ز خضرای دشت
سوی نهان خانهٔ رازش گذشت
۴
گفت ز علمی که مرا دادهاند
معرفت هر دو سرا دادهاند
۵
می نگرم کاین عمل صدق زای
می کنی و می نپذیرد خدای
۶
پیر ز حالت چو گلی بر شگفت
استنم از طرب افشاند و گفت
۷
گر نپذیرد ز من هیچ کس
آنکه نگه میکند آنم نه بس
۸
من عمل خویش کنم بنده وار
آن که خدائیست برانم چه کار
۹
خسرو اگر دین طلبی کار کن
طاعت یزدان کن و بسیار کن
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.