۰
روز عید است و من امروز در آن تدبیرم
که دهم حاصل سیروزه و ساغر گیرم
۱
چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام
بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم
۲
من به خلوت ننشینم پس از این، ور به مثل
زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم
۳
پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن
من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم
۴
آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست
تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم
۵
می به زیر کش و سجادهٔ تقوی بر دوش
آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم
۶
خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش
سالخورده میی امروز به از صد پیرم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.