۰
زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند
رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند
۱
شکوهای نیست ز طوفان حوادث ما را
دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند
۲
جرعهنوشان تو ای شاهد عِلْوی چون صبح
باده از ساغر خورشید جهانتاب زنند
۳
خاکساران ترا خانه بود بر سر اشک
خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند
۴
گفتم: از بهر چه پویی ره میخانه رهی
گفت: آنجاست که بر آتش غم آب زنند
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.