۰
فقیر کوری با گیتیآفرین میگفت
که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم
۱
به نعمتی که مرا دادهای هزاران شکر
که من نه درخور لطف و عطای چندینم
۲
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت
که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
۳
من ار سپاس جهانآفرین کنم نه شگفت
که تیزبین و قویپنجهتر ز شاهینم
۴
ولی تو کوری و ناتندرست و حاجتمند
نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
۵
چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی؟
به حیرت اندر از کار چون تو مسکینم
۶
بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی؟
که روی چون تو فرومایهای نمیبینم
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.