۰
هرمز را گفتند: «وزیرانِ پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی؟» گفت: «خطایی معلوم نکردم، ولیکن دیدم که مَهابتِ من در دلِ ایشان، بیکران است و بر عهدِ من اعتمادِ کلّی ندارند. ترسیدم از بیمِ گزندِ خویش، آهنگِ هلاکِ من کنند. پس قولِ حکما را کار بستم که گفتهاند:
۱
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
وگر با چون او صد برآیی به جنگ
۲
از آن مار بر پایِ راعی زند
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
۳
نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشمِ پلنگ؟»
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.