اثر ادبی

حکایت شمارهٔ ۲۶

♡
۰

ظالمی را حکایت کنند که هیزمِ درویشان خریدی به حَیف و توانگران را دادی به طَرْح. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت:

۱

ماری تو که هر که را ببینی، بزنی

یا بوم که هر کجا نشینی، بکنی

۲

زورت ار پیش می‌رود با ما

با خداوند غیب‌دان نرود

۳

زورمندی مکن بر اهلِ زمین

تا دعایی بر آسمان نرود

۴

حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحتِ او در هم کشید و بر او التفات نکرد، تا شبی که آتشِ مَطبَخ در انبارِ هیزمش افتاد و سایرِ املاکش بسوخت وز بسترِ نرمش به خاکسترِ گرم نشاند. اتّفاقاً همان شخص بر او بگذشت و دیدش که با یاران همی‌گفت: ندانم این آتش از کجا در سرایِ من افتاد؟ گفت: از دلِ درویشان.

۵

حذر کن ز دردِ درون‌هایِ ریش

که ریشِ درون عاقبت سر کند

۶

به هم بر مَکُن تا توانی دلی

که آهی جهانی به هم بر کند

۷

بر تاجِ کیخسرو نبشته بود:

۸

چه سال هایِ فراوان و عمر‌هایِ دراز

که خلق بر سرِ ما بر زمین بخواهد رفت

۹

چنان که دست‌ به‌ دست آمده‌ست مُلک به ما

به دست هایِ دگر هم چنین بخواهد رفت

آثار سعدی
✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…