اثر ادبی

حکایت شمارهٔ ۳۹

♡
۰

هارون‌الرشید را چون مُلکِ دیارِ مصر مسلم شد گفت: به خلافِ آن طاغی که به غرورِ مُلکِ مصر دعویِ خدایی کرد، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترینِ بندگان.

۱

سیاهی داشت نام او خَصِیب در غایتِ جهل. مُلکِ مصر به وی ارزانی داشت و گویند: عقل و درایتِ او تا به جایی بود که طایفه‌ای حُرّاثِ مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم بارانِ بی‌وقت آمد و تلف شد. گفت: پشم بایستی کاشتن!

۲

اگر دانش به روزی در فزودی

ز نادان تنگ‌روزی‌تر نبودی

۳

به نادانان چنان روزی رساند

که دانا اندر آن عاجز بماند

۴

بخت و دولت به کاردانی نیست

جز به تأییدِ آسمانی نیست

۵

اوفتاده‌ست در جهان بسیار

بی‌تمیز ارجمند و عاقلْ خوار

۶

کیمیاگر به غصّه مُرده و رنج

ابله اندر خرابه یافته گنج

آثار سعدی
✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…