۰
دزدی به خانهٔ پارسایی در آمد؛ چندان که جست چیزی نیافت. دلتنگ شد. پارسا خبر شد. گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود.
۱
شنیدم که مردانِ راهِ خدای
دلِ دشمنان را نکردند تنگ
۲
تو را کی میسّر شود این مَقام
که با دوستانت خلاف است و جنگ؟
۳
مودّتِ اهلِ صفا، چه در روی و چه در قفا، نه چنان کز پست عیب گیرند و پیشت بیش میرند.
۴
در برابر، چو گوسپندِ سلیم
در قفا، همچو گرگِ مردمخوار
۵
هر که عیبِ دگران پیشِ تو آورد و شمرد
بیگمان، عیبِ تو پیشِ دگران خواهد برد
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.