اثر ادبی

حکایت شمارهٔ ۱۴

♡
۰

درویشی را ضَرورتی پیش آمد، گلیمی از خانهٔ یاری بدزدید.

۱

حاکم فرمود که دستش بدر کنند.

۲

صاحبِ گلیم شَفاعت کرد که: من او را بِحِل کردم.

۳

گفتا: به شفاعتِ تو حدّ شَرعْ فرو نگذارم.

۴

گفت: آنچه فرمودی، راست گفتی، ولیکن هر که از مالِ وقف چیزی بدزدد، قطعش لازم نیاید، وَ الْفقیرُ لایَمْلِکُ. هر چه درویشان راست؛ وقفِ محتاجان است.

۵

حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که:

۶

جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الّا از خانهٔ چنین یاری!؟

۷

گفت: ای خداوند! نشنیده‌ای که گویند: خانهٔ دوستان بروب و درِ دشمنان مکوب.

۸

چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده

دشمنان را پوست بر کن، دوستان را پوستین

آثار سعدی
✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…