۰
یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عِیالان داشت: اوقاتِ عزیز چگونه میگذرد؟ گفت: همه شب در مناجات و سحر در دعایِ حاجات و همه روز در بند اِخراجات.
۱
ملِک را مضمونِ اشارتِ عابد معلوم گشت. فرمود تا وجهِ کَفافِ وی معیّن دارند و بارِ عِیال از دلِ او برخیزد.
۲
ای گرفتارِ پای بندِ عیال
دیگر آسودگی مبند خیال
۳
غمِ فرزند و نان و جامه و قوت
بازت آرد ز سِیر در مَلَکوت
۴
همه روز اتّفاق میسازم
که به شب با خدای پردازم
۵
شب چو عَقدِ نماز میبندم
چه خورد بامداد فرزندم؟
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.