اثر ادبی

حکایت شمارهٔ ۳۶

♡
۰

درویشی به مَقامی در آمد که صاحبِ آن بُقعه کریم‌النَّفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل و بَلاغت در صحبتِ او هر یکی بَذله و لطیفه همی‌گفتند.

۱

درویش راهِ بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده.

۲

یکی از آن میان به طریقِ ظرافت گفت: تو را هم چیزی بباید گفت.

۳

گفت: مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده‌ام، به یک بیت از من قناعت کنید.

۴

همگنان به رغبت گفتند: بگوی!

۵

گفت:

۶

من گُرْسِنِه در برابرم سفرهٔ نان

همچون عَزَبم بر درِ حمّامِ زنان

۷

یاران نهایتِ عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند.

۸

صاحب دعوت گفت: ای یار! زمانی توقّف کن که پرستارانم، کوفته‌بریان می‌سازند.

۹

درویش سر بر آورد و گفت:

۱۰

کوفته بر سفرهٔ من گو مباش

گُرْسِنه را نانِ تهی، کوفته‌است

آثار سعدی
✦
حس شما به این اثر۰ واکنش ادبی
صدای خوانندگان فلانجا

اجرای صوتی این شعر ۰

خوانش‌های تأییدشده کاربران را بشنوید یا اجرای خودتان را برای بررسی بفرستید.

♫
♫هنوز خوانشی منتشر نشده

اولین اجرای تأییدشده می‌تواند همین‌جا شنیده شود.

گفت‌وگو درباره این اثر

نظرهای خوانندگان ۰

برداشت، حس یا جمله‌ای کوتاه درباره این شعر بنویسید.

❦
در حال آوردن نظرها…