۰
طایفهٔ رندان به خلافِ درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند.
۱
شکایت از بیطاقتی پیشِ پیرِ طریقت برد که چنین حالی رفت.
۲
گفت: ای فرزند! خرقهٔ درویشان جامهٔ رضاست، هر که در این کسوت تحمّلِ بیمرادی نکند مدّعی است و خرقه بر او حرام.
۳
دریایِ فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد تُنُکآب است هنوز
۴
گر گزندت رسد، تحمل کن
که به عفو از گناه پاک شوی
۵
ای برادر، چو خاک خواهیشد،
خاک شو، پیش از آن که خاک شوی
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.