۰
یکی از صاحبدلان، زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته.
۱
گفت: این را چه حالت است؟
۲
گفتند: فلان دشنام دادش.
۳
گفت: این فرومایه هزار من سنگ برمیدارد و طاقتِ سخنی نمیآرد.
۴
لافِ سرپنجگی و دعویِ مَردی بگذار
عاجزِ نفسِ فرومایه چه مَردی چه زنی
۵
گرت از دست برآید، دهنی شیرین کن
مَردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی
۶
اگر خود بردَرَد پیشانیِ پیل
نه مَرد است آن که در وی مَردمی نیست
۷
بنیآدم سرشت از خاک دارد
اگر خاکی نباشد، آدمی نیست
نظرهای خوانندگان ۰
برداشت، حس یا جملهای کوتاه درباره این شعر بنویسید.
خواندن نظرها برای همه آزاد است؛ ارسال نظر برای کاربران واردشده فعال میشود.